قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ

شعر

 


آخر شاهنامه

اکبر اکسیر

رخش،گاري كشي مي كند
رستم ،كنار پياده رو سيگار مي فروشد
سهراب ،ته جوب به خود می پيچيد
گردآفريد،از خانه زده بيرون
مردان خياباني براي تهمينه بوق مي زنند
ابوالقاسم براي شبكه سه ،سريال جنگي مي سازد
واي ...
موريانه ها به آخر شاهنامه رسيده اند!!



:: موضوعات مرتبط: اکبر اکسیر
نویسنده : جیحون تاریخ : جمعه بیست و ششم اسفند 1390      

سربازی

اکبر اکسیر

نشسته بودیم

مادر، نصیحتم می کرد:

- عجله نکن، چشم!!

همین حین، دو گنجشک لات بی چشم و رو آمدند

و درست جلوی چشم ما...

مادر سرخ سرخ شد

در دل گفتم:

خوش به حال گنجشک ها

که مشکل سربازی ندارند!



:: موضوعات مرتبط: اکبر اکسیر
نویسنده : جیحون تاریخ : دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390      

اي كساني كه ايمان آورديد

اکبر اسیر

صحنه / شب حمله بود

زير آتش توپخانه

ما سنگر مي كنديم و ديوار مي كشيديم

لودر ها خالي مي شدند ، كيسه ها پر

سنگ روي سنگ بند نبود

بچه هاي تبليغات

نرسيده به نماز شب ايستادند

كارگردان به طعنه گفت :

اي كساني كه ايمان آورديد

كاش سيمان مي آورديد !



:: موضوعات مرتبط: اکبر اکسیر
نویسنده : جیحون تاریخ : یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390      

حرفی بزن از سلامت عشق

اكبر اكسير

در امتداد سقف و سرم

گیلاس‌های چشم

كمپوت می‌شوند

تا دربان نیامده

حرفی بزن از سلامت عشق

این تابلوی مؤدب هیس

   مرا لال كرده است.

:: موضوعات مرتبط: اکبر اکسیر
نویسنده : جیحون تاریخ : پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389      

كلاغ شويي

اكبر اكسير

لطفاً یک کلاغ چل کلاغ نکنید

بالاتر از کلاغ رنگی نیست

کلاغ بر خلاف لک لک

یک لکۀ سیاه هم ندارد

پروندۀ کلاغ سفید سفید است

تهمت صابون دزدی هم

کار انگلیسی هاست!



:: موضوعات مرتبط: اکبر اکسیر
نویسنده : جیحون تاریخ : یکشنبه پانزدهم اسفند 1389      

نشانه ها

اكبر اكسير

زنگ کاردستی

یا پارو می‌ساختم یا نردبان

آقای شرقی می‌گفت:

نردبان و پارو

نشانه ترقی و ثروت است

_یادش به‌خیر_

حال در پشت‌بام خانه‌ای

برف پارو می کنم

و نردبان، وسیله‌ای‌ست

که مرا به پایین می‌برد!



:: موضوعات مرتبط: اکبر اکسیر
نویسنده : جیحون تاریخ : شنبه هفتم اسفند 1389      

شاخدار شكني

اكبر اكسير

همۀ گاوها گوساله به دنیا می آیند

من گوساله گاو به دنیا آمدم

شیرم را دوشیدند

شاخم را شکستند

از دباغخانه که برگشتم عزیز شدم

حالا نشسته ام پشت ویترین گالری کفش

سایز 37

درست اندازۀ پای ملیحه!



:: موضوعات مرتبط: طنز، اکبر اکسیر
نویسنده : جیحون تاریخ : دوشنبه دوم اسفند 1389      

کارنامه

اکبر اکسیر

در پیاده روی 47 شعری خواندم ملیحه خندید

گفتم بالاخره بله یا خیر؟گفت :خیراست انشاالله!

بعد دراتاق 57 شعری خواندند باران گرفت وصیغه جاری شد

همان شب شعری خواندیم تخت سرفه کرد ,عرفان سروده شد

بعدها در اتاق 62 شعر تازه ای خواندیم تخت عطسه کرد وایثاربه چاپ رسید

برای نان به مدرسه رفتم بابا شلنگ آب تعارف کرد کلاس به سکسکه افتاد

بعد آقای مدیر شعری خواندند ومن 30سال پیرشدم

حالا در اتاق 81 نشسته ام آخرین حکم کارگزینی را می خوانم

ملیحه میخندد ایثار به افتخار من تست میزند وعرفان

رفته است در پیاده رو شعر بخواند تا من بعدا پدربزرگ شوم!




:: موضوعات مرتبط: طنز، اکبر اکسیر
نویسنده : جیحون تاریخ : جمعه چهاردهم آبان 1389      

ادارات

اکبر اکسیر

مثل روزنامه‌ها، اول همه را سر كار مي‌گذارند

بعد آگهي استخدام مي‌زنند

بچه‌هاي وظيفه، يا شاعر شده‌اند يا خواننده!

خدا را شكر در خانه ما، كسي بيكار نيست

يكي فرم پر مي‌كند، يكي احكام مي‌خواند

يكي به سرعت پير مي‌شود

و آن يكي مدام نق مي‌زند:

مرده‌شور ريختت را ببرد

چرا از خرمشهر، سالم برگشتي؟!




:: موضوعات مرتبط: طنز، اکبر اکسیر
نویسنده : جیحون تاریخ : یکشنبه دوم آبان 1389      

ظرفیت

اکبر اکسیر

پدر كه رفت

حياط خانه ورم كرد

درخت توت پريد

حوض، عكس يادگاري شد

و ما، يك پرايد خريديم

و مجبور شديم

ششمين عضو خانواده خود را

به خانة سالمندان ببريم!




:: موضوعات مرتبط: اکبر اکسیر
نویسنده : جیحون تاریخ : پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389      

سیلان

شعری از اکبر اکسیر


مهمان كه مي رسد


مادر  از خجالت آب مي شود


پدر ، در  صد درجه  به جوش مي آيد

 

سماور  مي چايد

 

قند  بالا مي رود

 

كاشف السلطنه ـ قاچاقچي معروف چاي ! ـ


با احمد و محمود وارد مي شود

 

و كارخانه هاي چاي لاهيجان


يك به يك كلوچه مي شوند !





:: موضوعات مرتبط: طنز، اکبر اکسیر
نویسنده : جیحون تاریخ : دوشنبه نوزدهم مهر 1389      

گوساله

اکبر اکسیر

بهزیستی نوشته بود:

شیر مادر ، مهر مادر ، جانشین ندارد.

شیر مادر نخورده ، مهر مادر پرداخت شد

پدر یک گاو خرید

                    و من بزرگ شدم.

اما ، هیچ کس حقیقت مرا نشناخت

جز معلم عزیز ریاضی ام

که همیشه می گفت:

گوساله ، بتمرگ!!




:: موضوعات مرتبط: اکبر اکسیر
نویسنده : جیحون تاریخ : یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388      

شیر مادر ، بوی نفت !

اکبر اکسیر

شیر مادر ، بوی ادکلن می داد

دست پدر ، بوی عرق

(گفتم بچه ام نمی فهمم) 

نان ، بوی نفت می داد

زندگی ، بوی گند

(گفتم جوانم نمی فهمم) 

حالا که بازنشسته شده ام

هر چیز ، بوی هر چیزی می دهد ، بدهد 

فقط پارک ، بوی گورستان

و شانه تخم مرغ ، بوی کتاب ندهد !

.




:: موضوعات مرتبط: طنز، اکبر اکسیر
نویسنده : جیحون تاریخ : یکشنبه هجدهم بهمن 1388      

قله قپی

اکبر اکسیر

صفر را بستند

که ما به بیرون زنگ نزنیم

از شما چه پنهان

ما از درون زنگ زدیم !

.



:: موضوعات مرتبط: طنز، اکبر اکسیر
نویسنده : جیحون تاریخ : یکشنبه بیست و هفتم دی 1388      


.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.


تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به بهترین شعرهایی که خوانده ام مي باشد.