سربازی
اکبر اکسیر
نشسته بودیم
مادر، نصیحتم می کرد:
- عجله نکن، چشم!!
همین حین، دو گنجشک لات بی چشم و رو آمدند
و درست جلوی چشم ما...
مادر سرخ سرخ شد
در دل گفتم:
خوش به حال گنجشک ها
که مشکل سربازی ندارند!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 17:23 توسط جیحون
|
بر درخت زنده بی برگی چه غم؟