ای امید ناامیدی های من

زنده یاد فریدون مشیری

بر تن خورشيد مي‌پيچد به ناز

چادر نيلوفري رنگ غروب

تك‌‌درختي خشك در پهناي دشت

تشنه مي‌ماند در اين تنگ غروب

از كبود آسمان‌ها روشني

مي‌گريزد جانب آفاق دور

در افق، بر لالة سرخ شفق

مي‌چكد از ابرها باران نور

 مي‌گشايد دود شب آغوش خويش

زندگي را تنگ مي‌گيرد به بر

باد وحشي مي‌دود در كوچه‌ها

تيرگي سر مي‌كشد از بام و در

شهر مي‌خوابد به لالاي سكوت

اختران نجواكنان  بر بام شب

نرم‌نرمك بادة مهتاب را،

ماه مي‌ريزد دورن جام شب.

نيمه شب ابري به پنهاي سپهر،

مي‌رسد از راه و مي‌تازد به ماه

جغد مي‌خندد به روي كاج پير

شاعري مي‌ماند و شامي سياه

در دل تاريك اين شب‌هاي سرد؛

اي اميد نااميدي‌هاي من،

برق چشمان تو همچون آفتاب،

مي‌درخشد بر رخ فرداي من.

گر به سعدآباد راه یابد پای من

الاکلنگ انتخاباتی

 گر به سعدآباد راه یابد پای من

هرچه ویرانی است عمران می کنم

می روم هر شب به میدان های شهر

هر چه ساعت بود میزان می کنم

مردها را اهل تجدید فراش

لطف ها در حق نسوان می کنم

مرده ها را می کنم ساماندهی

شهرتان را باغ رضوان می کنم

شاعران شهر را در خانه ام

هفته ای یک بار مهمان می کنم

کارگردان های با احساس را

می برم مهمان مامان می کنم

تا که پررو نق شود گردشگری

اصفهان را ارمنستان می کنم

شهر تا راحت شود از چشم هیز

دیدنی ها را فراوان می کنم

می نویسم طنز بر دیوار و در

شهرتان را من نمکدان می کنم

هفته ای یک شب کلیسا می روم

ارمنی ها را مسلمان می کنم

می فروشم کل اسراییل را

پول آن را خرج لبنان می کنم

یک سخنرانی به نفع مسلمین

در بلندی های جولان می کنم

مثل اقشار ضعیف اجتماع

نوش جان سویای سبحان می کنم

هم صدایی هم دلی هم زیستی

با سرای سا لمندان می کنم


بیـــا شهــریــــور پیـراهنت ییلاق لک لک ها

حامد عسکری

بیـــا شهــریــــور پیـراهنت ییلاق لک لک ها

صدای جاری گنجشک در خواب مترسک ها

بیا ای امن ، ای سرسبز ، ای انبوه عطر آگین

بیـــا تـــا تخـــــم بگذارند در دستانت اردک ها

گل از سر وا بکن ده را پریشان می کند بویت

و بــــه سمت تـــــو می آیند باد و بادبادک ها

تـــــو در شعرم شکوه دختـــــری از ایل قاجاری

که می رقصد – اگر چه – روی قلیان و قلک ها

تمــــام شهـــــر دنبــــال تواند از بلــــخ تا زابل

سیاوش ها و رستم ها فریدون ها و بابک ها

همین کــــه عکس ماهت می چکد توی قنـات ده

به دورش مست می رقصند ماهی ها و جلبک ها

کنار رود ، دستت توی دستم ،شب،خدای من !

شکــــوه خنده ای تــــو ، سکوت جیر جیرک ها

مرا بـــی تاب می خواهند ، مثل کودکی هامان

تو مامان ،من پدر ، فرزندهامان هم عروسک ها

تو آن ماهـــی که معمولا رخت را قاب می گیرند

همیشه شاعرانی مثل من ، از پشت عینک ها

من که از خود خبرم نیست چه قیدی دارم؟

غلامرضا طریقی

من که از خود خبرم نیست چه قیدی دارم؟

"جمله های خبری" قیدِ مکان میخواهند!!!

خنک آن دم که نشینیم در ایوان من و تو

حضرت مولانا

خنک آن دم که نشینیم در ایوان من و تو

به دو نقش و به دو صورت به یکی جان من و تو

داد باغ و دم مرغان بدهد آب حیات

آن زمانی که درآییم به بستان من و تو