انيس خاطر اميدوار من باشي

حافظ 

هزار جهد بکردم که يار من باشي

مراد بخش دل بی قرار من باشی 

چراغ ديده شب زنده دار من گردي

انيس خاطر اميدوار من باشي

چو خسروان ملاحت به بندگان نازند

تو در ميانه خداوندگار من باشي

از آن عقيق که خونين دلم ز عشوه او

اگر کنم گله‌اي غمگسار من باشي

در آن چمن که بتان دست عاشقان گيرند

گرت ز دست برآيد نگار من باشي

شبي به کلبه احزان عاشقان آيي

دمي انيس دل سوگوار من باشي

شود غزاله خورشيد صيد لاغر من

گر آهويي چو تو يک دم شکار من باشي

سه بوسه کز دو لبت کرده‌اي وظيفه من

اگر ادا نکني قرض دار من باشي

من اين مراد ببينم به خود که نيم شبي

به جاي اشک روان در کنار من باشي

من ار چه حافظ شهرم جوي نمي‌ارزم

مگر تو از کرم خويش يار من باشي


 

شب قدرست در جانت چرا قدرش نمي داني

مولانا

شب قدرست در جانت چرا قدرش نمي داني

ترا مي شورد او هر دم چرا او را نشوراني


ترا ديوانه كردست او قرار جانت بر دست او

غم جان تو خوردست او چرا در جانش ننشاني


چو او آبست و تو جويي چرا خود را نمي جويي

چو او مشكست و تو بويي چرا خود را نيفشاني


سعدی

ای ساربان آهسته ران کارام جانم می رود
وان دل که با خود داشتم با دلستانم می رود

من مانده ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او
گویی که نیشی دور از او بر استخوانم می رود

گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون
پنهان نمی ماند که خون بر آستانم می رود

محمل بدار ای ساربان تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان گویی روانم می رود

او می رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می رود

برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم
چون مجمری پر آتشم کز سر دخانم می رود

با این همه بیداد او وان عهد بی بنیاد او
در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می رود

گفتم بگریم تا ابد چون خر فرو ماند به گل
وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می رود

باز آی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین
کاشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می رود

صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من
گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می رود

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود

سعدی فغان از دست ما لایق نبودی بی وفا
طاقت نمی دارم جفا کار از فغانم می رود

تو آهوی رهای دشت های سبزی اما من

فاضل نظری

پلنگ سنگی دروازه‌ های بسته شهرم
مگو آزاد خواهی شد که من زندانی دهرم

تفاوت‌ های ما بیش از شباهت هاست باور کن
تو تلخی شراب کهنه ای من تلخی زهرم

مرا ای ماهی عاشق رها کن فکر کن من هم
یکی از سنگ های کوچک افتاده در نهرم

کسی را که برنجاند تو را هرگز نمی بخشم
تو با من آشتی کردی ولی من با خودم قهرم

تو آهوی رهای دشت های سبزی اما من
پلنگ سنگی دروازه‌های بسته شهرم

بگذار لبت بوسم و گازت گیرم

عمران صلاحی

بگذار شبی زلف درازت گیرم

صد بوسه از آن سینه بازت گیرم

نوشابه گاز دار خواهد دل من

بگذار لبت بوسم و گازت گیرم

یکی شاهدی در سمرقند داشت

سعدی

یکی شاهدی در سمرقند داشت

که گفتی بجای سمر قند داشت

جمالی گرو برده از آفتاب

ز شوخیش بنیاد تقوی خراب

تعالی الله از حسن تا غایتی

که پنداری از رحمتست آیتی

همی رفتی و دیده‌ها در پی اش

دل دوستان کرده جان بر خیش

نظر کردی این دوست در وی نهفت

نگه کرد باری به تندی و گفت

که ای خیره سر چند پویی پی ام

ندانی که من مرغ دامت نی ام؟

گرت بار دیگر ببینم به تیغ

چو دشمن ببرم سرت بی دریغ

کسی گفتش اکنون سر خویش گیر

از این سهل تر مطلبی پیش گیر

نپندارم این کام حاصل کنی

مبادا که جان در سر دل کنی

چو مفتون صادق ملامت شنید

به درد از درون ناله‌ای برکشید

که بگذار تا زخم تیغ هلاک

بغلطاندم لاشه در خون و خاک

مگر پیش دشمن بگویند و دوست

که این کشته دست و شمشیر اوست

نمی‌بینم از خاک کویش گریز

به بیداد گو آبرویم بریز

مرا توبه فرمایی ای خودپرست

تو را توبه زین گفت اولی ترست

ببخشای بر من که هرچه او کند

وگر قصد خون است نیکو کند

بسوزاندم هر شبی آتشش

سحر زنده گردم به بوی خوشش

اگر میرم امروز در کوی دوست

قیامت زنم خیمه پهلوی دوست

مده تا توانی در این جنگ پشت

که زنده‌ست سعدی که عشقش بکشت

عام نادان پریشان روزگار

                                      سعدی

    عام نادان پریشان روزگار               به ز دانشمند ناپرهیزگار

کان به نابینایی از راه اوفتاد               وین دو چشمش بود و در چاه اوفتاد


این همسفران پشت به مقصود روانند

                                            کلیم کاشانی

این همسفران پشت به مقصود روانند           شاید که بمانم قدمی پیش تر افتم!

نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد

حافظ شیرازی

نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد

بختم ار یار شود رختم از این جا ببرد

کو حریفی کش سرمست که پیش کرمش

عاشق سوخته دل نام تمنا ببرد

باغبانا ز خزان بی‌خبرت می‌بینم

آه از آن روز که بادت گل رعنا ببرد

رهزن دهر نخفته‌ست مشو ایمن از او

اگر امروز نبردست که فردا ببرد

در خیال این همه لعبت به هوس می‌بازم

بو که صاحب نظری نام تماشا ببرد

علم و فضلی که به چل سال دلم جمع آورد

ترسم آن نرگس مستانه به یغما ببرد

بانگ گاوی چه صدا بازدهد عشوه مخر

سامری کیست که دست از ید بیضا ببرد

جام مینایی می سد ره تنگ دلیست

منه از دست که سیل غمت از جا ببرد

راه عشق ار چه کمینگاه کمانداران است

هر که دانسته رود صرفه ز اعدا ببرد

حافظ ار جان طلبد غمزه مستانه یار

خانه از غیر بپرداز و بهل تا ببرد

من وزن و قافیه ام را باخته ام

خوشبختی

غزلیست

که برای چشمهای تو

سروده می شود!

من وزن و قافیه ام را باخته ام

که سپید می نویسم!

روشن ز شراب وصل دائم شب ما

مولانا

با عشق روان شد از عدم مرکب ما

روشن ز شراب وصل دائم شب ما

زان می که حرام نیست در مذهب ما

تا صبح عدم خشک نیابی لب ما

روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است

روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است

آري افطار رطب در رمضان مستحب است

روز ماه رمضان زلف بيفشان كه فقيه

بخورد روزه خود را به گماني كه شب است

زير لب وقت نوشتن همه كس نقطه نهد

وين عجب نقطه خال تو به بالاي لب است

يارب اين نقطه ي لب را كه به بالا بنهاد

نقطه هر جا غلط افتاد مكيدن ادب است

با تشکر از http://www.bikaraneh.ir

بی تو وجودم بود یک سری واگرا

شعری عاشقانه و ریاضی وار از یک ریاضی دان ایرانی (پروفسور هشترودی)):

منحنی قامتم، قامت ابروی توست

خط مجانب بر آن، سلسله گیسوی توست

حد رسیدن به او، مبهم و بی انتهاست

بازه ی تعریف دل، در حرم کوی توست

چون به عدد یک تویی، من همه ی صفرها

آن چه که معنی دهد قامت دلجوی توست

پرتوی خورشید شد مشتق از آن روی تو

گرمی جان بخش او جزئی از آن خوی توست

بی تو وجودم بود یک سری واگرا

ناحیه همگراش دایره روی توست.

با تشکر از http://www.kelknakalak.blogfa.com

نيكي و بدي چو روز روشن  پيداست

                                                  مولانا

اي دوست مكن كه روزها را فرداست             نيكي و بدي چو روز روشن  پيداست

در مذهب عاشقي خيانت نه رواست            من راست روم تو كج روي نايد راست

تا با  تو  بوم  مجاز  من  جمله  نماز

                                                  مولانا

بنماي به من رخ خود اي شمع طراز                تا  ناز  كنم  نه  روزه  دارم  نه  نماز

تا با  تو  بوم  مجاز  من  جمله  نماز               چون بي تو بوم نماز من جمله مجاز


جويند همه هــلال و من ابرويــت

جويند همه هــلال و من ابرويــت           گيرند همـه روزه و  من گيســويت

از جمـــــــــله اين 12  ماه تمــام           يک ماه مبارک است آن هم رويت


روزي دو مگو ز كاسه و از كوزه

                               مولانا

هان نوبت صبر آمد و ماه روزه         روزي دو مگو ز كاسه و از كوزه

بر خوان فلك  گرد پي  دريوزه         تا  پنبه جان  باز  رهد  از  غوزه

*غوزه بعد از باز شدن تبدیل به پنبه میشود.

از ماست که بر ماست

ناصر خسرو قبادیانی

شعری به یاد دوران خوش مدرسه

روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست

وندر طلب طعمه پر و بال بیاراست

بر راستی بال نظر کرد و چنین گفت

امروز همه ملک جهان زیر پر ماست

بر اوج چو پرواز کنم از نظر تیز

می‌بینم اگر ذره‌ای اندر ته دریاست

گر بر سر خاشاک یکی پشه بجنبد

جنبیدن آن پشه عیان در نظر ماست

بسیار منی کرد و ز تقدیر نترسید   

بنگر که از این چرخ جفا پیشه چه برخاست

ناگه ز کمینگاه یکی سخت کمانی    

تیری ز قضا و قدر انداخت بر او راست

بر بال عقاب آمد آن تیر جگر سوز   

وز عرش مر او را به سوی خاک فرو کاست

بر خاک بیفتاد و بغلتید چو ماهی

بگشود پر خویش سپس از چپ و از راست

گفتا: عجب است این که ز چوبی و ز آهن

این تیزی و تندی و پریدن ز کجا خاست؟

بر تیر نظر کرد و پر خویش بر او دید

گفتا: ز که نالیم که از ماست که بر ماست!

زنده کن در غزل هایم حال و هوای پیشین را

حسین منزوی

گنجشک من ! پر بزن درزمستانم لانه کن

با جیک جیک مستانت خانه را پر ترانه کن

چون مرغکان بازیگوش از شاخی به شاخی بپر

از این بازویم پر بزن بر این بازویم خانه کن

با نفست خوشبختی را به آشیانم بوزان

با نسیمت بهار را به سوی من روانه کن

اول این برف سنگین را از سرم پک کن سپس

موهای آشفته ام را با انگشتانت شانه کن

حتی اگر نمی ترسی از تاریکی و تنهایی

تا بگریزی به آغوشم ترسیدن را بهانه کن

با عشقت پیوندی بزن روح جوانی را به من

هر گره از روح مرا بدل به یک جوانه کن

چنان شو که هم پیراهن هم تن از میان برخیزد

بیش از اینها بیش از اینها خود را با من یگانه کن

زنده کن در غزل هایم حال و هوای پیشین را

شوری در من برانگیزد و شعرم را عاشقانه کن

"دلم گرفته برايت" زبان ساده‌ي عشق است

غزلی از حسین منزوی

 به سينه مي زندم سر، دلي كه كرده هوايت

دلي كه كرده هواي كرشمه‌هاي صدايت

نه يوسفم، نه سياوش، به نفس كشتن و پرهيز

كه آورد دلم اي دوست! تاب وسوسه‌هايت

ترا ز جرگه‌ي انبوه خاطرات قديمي

برون كشيده‌ام و دل نهاده‌ام به صفايت

تو سخت و دير به دست آمدي مرا و عجب نيست

نمي‌كنم اگر اي دوست، سهل و زود ، رهايت

گره به كار من افتاده است از غم غربت

كجاست چابكي دست‌هاي عقده‌گشايت؟

به كبر شعر مَبينم كه تكيه داده به افلاك

به خاكساري دل بين كه سر نهاده به پايت

"دلم گرفته برايت" زبان ساده‌ي عشق است

سليس و ساده بگويم: دلم گرفته برايت


کنون گر گلستان در دامنم باشد نمی بینم       گذشت آن ، کز پی یک گل به صد گلزار می رفتم

به زور جاذبه سيب از درخت چيده زمين

فاضل نظری

همين كه نعش درختي به باغ مي افتد

بهانه باز به دست اجاق مي اقتد

حكايت من و دنيا يتان حكايت آن

پرنده ايست كه به باتلاق مي افتد

عجب عدالت تلخي كه شادماني ها

فقط براي شما اتفاق مي افتد  

تمام سهم من از روشني همان نوريست

كه از چراغ شما در اتاق مي افتد

به زور جاذبه سيب از درخت چيده زمين

چه ميوه اي ز سر اشتياق مي افتد

هميشه همره هابيل بوده قابيلي

ميان ما و شما كي فراق مي افتد؟

نكـويي كن امسال چون دِه تراست

سعدی

چنينــــست گـــرديـــدن روزگــار       

سبــك سيــر و بـد عهد و ناپايدار

مَنِــه بـر جهان دل كه بيگانه ايست  

چو مطرب كه هر روز در خانه ايست

نــه لايـــق بـــود عيش بــا دلبـــري  

كــه هــر بــامدادش بود شوهري

نكـويي كن امسال چون دِه تراست  

كــه ســال دگر، ديگري دهخداست