دیگر دلــــی بــرای سفـــــر رو بــــه راه نیست

علیرضا بدیع

این یک حقیقت است که در هفت شهر عشق

دیگر دلــــی بــرای سفـــــر رو بــــه راه نیست

زن یک پرنده است کــــه در عصـــر احتمال

گاهی میان پنجره ها هست و گاه نیست

افسرده می شوی اگر ای دوست حس کنی

جـــز میله های سرد قفس تکیه گــاه نیست

در عشق آن که یکسره دل باخت ، برده است

در این قمــــار صحبتــــی از اشتبـــــاه نیست

پیغمبری به امــــــر تو برخیـــزد از دلم ...

 اینک خدا ! منـم که به میـــــعاد آمــــدم

از هــر چـه بنــــــد غیــــر تو آزاد آمـــــدم

اینک خدا ! درخـــــت منم آتشــت کجاست

با من بگو نوای خوش و دلکشت کجاست

با من بگو که وادی عشق است این سرای

با من بگـــو که کفـــش درآرم ز هر دو پای

شعــــری بخوان که شور بریزد به جان من

حال  و هوای طــــــور بریزد به جــــان من

بانگی بزن که شoعــــــله برانگیـــزد از دلم

پیغمبری به امــــــر تو برخیـــزد از دلم ...

 

تو که هر شب غزل می‌خوانی از من


سید حبیب نظاری

تو که هر شب غزل می‌خوانی از من

نگاهت می‌شود بارانی از من

مترسک نیستم، گنجشک‌ها را

چرا بیهوده می‌ترسانی از من؟

بگو گنجشک‌ها از من نترسند

از این یک تکه پیراهن نترسند

بگو کاری‌ست زخم عشق، اما

برای عشق از مردن نترسند

دو تاى گاو به دست آورى و مزرعه اى

ابن یمین فریومدی

دو تاى گاو به دست آورى و مزرعه اى

یکى امیر و دگر را وزیر نام کنى

به نان خشک و حلالى کزو شود حاصل

قناعت از شکرین لقمه حرام کنى

هزار بار از آن به که بامداد پگاه

کمر ببندى و بر چون خودى سلام کنى

بگذار تا یادی کنیم از "آب، بابا"

بگذار تا یادی کنیم از "آب، بابا"

سرمشق های "سیب، سینی، سوت، سارا"

بنویس بابا، آب و نان را آبرو داد

بنویس بابا زندگی را سمت و سو داد

نقطه، سر خط "باز باران، با ترانه"

بنویس بابا رفت میدان، بی بهانه

بنویس شعر ِ "یاد یار مهربان" را

درس "شب تاریک و ماه و آسمان" را

بنویس بابا روزگاری دیدبان بود

روزی شعاع ِ دید ِ او تا بی کران بود

امروز اما دیدگانش "سو" ندارد

امروز دیگر قدرت بازو ندارد

بابا خروشان بود روزی مثل کارون

اما امانش را بریده، سرفه اکنون

"آن مرد آمد"، بود سر مشق دبستان

امروز "بابا" گشته سر مشق دلیران

آن مرد آمد، زیر باران، ناز نازان

این مرد هم آمد، ولی بر دوش یاران

آن مرد آمد، از افق های خیالی

این مرد آمد، واقعی، اما هلالی

آن مرد، می گفتند، روزی "داس دارد"

این مرد، اما، صولت عباس دارد

آن مرد با این مرد، خیلی فرق دارد

فرقی، چو فرق بین غرب و شرق دارد

تیـــر برقـــی «چوبیم» در انتهای روستا

کاظم بهمنی

تیـــر برقـــی «چوبیم» در انتهای روستا

بی فروغم کرده سنگ بچه های روستا

ریشه ام جامانده در باغی که صدها سرو داشت

کـــوچ  کردم از وطن ، تنهــــا  بـــــرای  روستـــــا

آمدم خوش خط شود "تکلیف شبها"،آمدم

نـــور یک فانوس باشــم پیش پای روستا

یاد دارم در زمین وقتی مرا می کاشتند

پیکرم را بــوسه می زد کدخدای روستا

حال اما خود شنیدم از کلاغی روی سیم

قدر یک ارزن نمــی ارزم بـــرای روستــــا

قحطی هیزم اهالی را به فکر انداخته است

بد نگاهـــم می کند دیــــزی سرای روستــا

من که خواهم سوخت حرفی نیست اما کدخدا

تیـــر سیمانـــــی نخواهد شد عصــــای روستــا

دریا طوفانی بشه غریبا آشنا میشن

ناصر فیض

دریا طوفانی بشه غریبا آشنا میشن

تموم نا خداها یک شبه با خدا می شن

رفیقاى نیمه راه، زیادى هارت و پورت دارن

چند قدم باهات میان بعدش ازت جدا مى شن

جورابش یه جفت باشه آدم، خیالش راحته

بیشتر از یه جفت باشه همیشه تا به تا مى شن


خوشبخت کلافی که سری داشته باشد

حسین جنتی

باید که ز داغم خبری داشته باشد

هر مرد که با خود جگری داشته باشد

حالم چو دلیری ست که از بخت بد خویش

 در لشکر دشمن پسری داشته باشد

حالم چو درختی است که یک شاخه نا اهل

بازیچه ی دست تبری داشته باشد

سخت است پیمبر شده باشی و ببینی

فرزند تو دین دگری داشته باشد

 آویخته از گردن من شاه کلیدی

این کاخ کهن بی که دری داشته باشد

سردرگمی ام داد گره در گره اندوه

 خوشبخت کلافی که سری داشته باشد !

گاهی هـزار دوره دعـا بی اجـابت است

گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود

گاهی نـمـی شــود کــه نـمـی شــود

گاهی هـزار دوره دعـا بی اجـابت است

گاهی نگفته قـرعه به نام تـو مـی شود

گاهی گدای گدایی و بخت با تـو نیست

گاهی تمـام شهـر گـدای تـو مـی شود

تفکیک قوا

افشین داورپناه

تفکیک قوا را از تو آموختم
وقتی
جسمت با من بود
روحت
با دیگری

فرمانده کل قوا بودن را
از من بیاموز
وقتی برایت می میرم !

مرا بازداشت كردند

علیرضا روشن

مرا بازداشت كردند

به جرم "ارتباط با بيگانگان"

دست‌هايم را بستند

با دستبند خارجي

حكم اعدامم را نوشتند

با خودكار خارجي

مرا به ميدان اعدام بردند

با ماشين خارجي

و تيربارانم كردند

با سلاح خارجي

من 

فقط گورم ايراني بود

به دنبالت ندیدی سایه‌ی مردی پشیمان را؟

شیما شاهسوارن احمدی

به دنبالت ندیدی سایه‌ی مردی پشیمان را؟
کسی که می‌شناسد لهجه‌ی سنگین باران را؟

پس از تو زردی‌ام را سیلی هر دست قرمز کرد
چه ارزان می‌فروشم سیب‌های سرخ لبنان را!...

دلم دریاست بی تو کوسه‌ها در من کمین کردند
کشانده بوی خون این وحشیان تیز دندان را

پس از تو عطر لاهیجانی صد قوری چینی
پس از تو چای مهمان کرده‌ام هر حجله شیطان را

بیا و فرض کن پیراهنت را باد با خود برد
که رسوا کرد یوسف شهر کنعان را ... تو تهران را

تو سیبی پرتقالی طعم لیمو می‌‌دهی گاهی
بیا و چاق کن با طعم تنباکویی‌ات جان را

بی شک میان ِ راه شک نموده است

سید احد شیرین نژاد

بی شک میان راه شک نموده است

رودی که تا لب دریا نمی رسد


تهران برای زندگی من هرگز انار سرخ ندارد

پوریا سوری

تهران برای زندگی من هرگز انار سرخ ندارد

باید کسی به عاطفه تو در این زمین درخت بکارد

تهرانِ هم ترانه ی زندان، تهران خالی از تب انسان

تهرانِ پایتخت بجز تو دیگر مگر چه جاذبه دارد؟

تهران برای من برهوتی پوشیده از سفیدی برف است

باشد که ردپای تو اینجا همراه خود بهار بیارد

هر شب میان ماندن و رفتن راهی بغیر خواب ندارم

کی می شود که خواب مرا به آغوش گرم تو بسپارد؟

من فکر می کنم که در این شهر، عشق تو شاهراه نجات است

پیش از شبی که خاک بخواهد در سینه اش مرا بفشارد

اما چگونه با تو بگویم ... بگذار صادقانه بگویم

می ترسم اینکه عشق تو بین سیمان و دود تاب نیارد

این دود سرفه های مرا از سینه ام به شهر کشانده

این سرفه های شهر نشینی به فلسفه نیاز ندارد

شاید اگر که عشق تو با آن، ابری که مانده در تب باران

همدم شود دوباره تواند باران به این دیار بیارد

شاید که ابر حادثه باشد! شاید که عشق معجزه باشد

باران فقط به حکم غریزه بی چشمداشت باز ببارد

آنگاه در تلاطم باران، از انتهای پیچ خیابان

می آیی و دوباره در این خاک عشق ات انار بار می آرد

صبر فریب بزرگیست

صبر فریب بزرگیست

عمریست با غوره ها کلنجار میروم

حلوا نمی شوند

پر زدن از دام ابریشم به من هم می رسد

مهدی مظاهری

پر زدن از دام ابریشم به من هم می رسد

شادمانی های بعد از غم به من هم می رسد

برگ ها از شاخه می افتند و تنها می شوند

از جدایی ، گرچه می ترسم ، به من هم می رسد

هر کجا هستم من از یاد تو غافل نیستم

در خیابان شاخه ی مریم به من هم می رسد

گندم گیسوی تو از باغ مینو بهتر است

از گناه حضرت آدم به من هم می رسد

گر چه از من هیچکس غیر از وفاداری ندید

بی وفایی های این عالم به من هم می رسد

هر کجا سروی به خاک افتاد با خود گفته ام

نوبت هیزم شدن کم کم به من هم می رسد

با تشکر از محمد آقای عزیز http://jabarotttt.blogfa.com

تنگ و این کابوس ها؟ دریا و اختاپوس ها؟

فاضل نظری

با زبانی سوخته در وحشت کابوس ها

قصه از خورشید می بافیم ما فانوس ها

کورسویی از خدا مانده است و پنهان کرده ایم

در شکاف دخمه ی این شهر دقیانوس ها

آفتابی نیست اما طبل نوبت می زنند

آسمان خواب است در بیداری ناقوس ها

جاده آنک در هوار مه گم است اما هنوز

می دمند آوارگان بی جهت بر کوس ها

پشت این رنگین کمان نور، حشر سایه هاست

پرده بردارید از پای این طاووس ها

دست بردارید از ما آی عیسایان کذب

دردهای ما شمایید آی جالینوس ها!

انتخابت چیست حالا؟ ماهی کوچک بگو!

تنگ و این کابوس ها؟ دریا و اختاپوس ها؟

میان آتش بدنت

میان آتش بدنت

ابراهیم هم که باشم

می سوزم

حرف های ناگفته سیب

جواد نوروزی

دخترک خندید و

پسرک ماتش برد !

که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده

باغبان از پی او تند دوید

به خیالش می خواست،

حرمت باغچه و دختر کم سالش را

از پسر پس گیرد !

غضب آلود به او غیظی کرد !

این وسط من بودم،

سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم

من که پیغمبر عشقی معصوم،

بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق

و لب و دندان ِ

تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم

و به خاک افتادم

چون رسولی ناکام !

هر دو را بغض ربود...

دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:

" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "

پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:

" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "


سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !

عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !

جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،

همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:

این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت...

بشکند دستی که خم در گردن یاری نشد

مَخفی بَدَخشی (۱۲۵۵ – ۱۳۴۲ خ.) از شاعران پارسی‌گوی زن در افغانستان بود

وی ازدواج نکرد و بیشتر عمر خود را در کنار خانواده‌اش در حالت تبعید سیاسی به سر برد.

بشکند دستی که خم در گردن یاری نشد

کور به، چشمی که لذت‌گیر دیداری نشد

صد بهار آخر شد و هر گل به فرقی جا گرفت

غنچه باغ دل ما زیب دستاری نشد

هرکه آمد در جهان بودش خریداری، ولی

پیر شد زیب‌النّساء او را خریداری نشد

معشوقه بودن است و «بریز و بپاش» ها

حسین زحمتکش

با خنده کاشتی به دل خلق٬ "کاش ها"

با عشوه ریختی نمکی بر خراش ها 

هرجا که چشم های تو افتاد فتنه اش

آن بخش شهر پر  شده از اغتشاشها 

گیسو به هم بریز و جهانی ز هم بپاش!

معشوقه بودن است و «بریز و بپاش» ها 

ایزد که گفته بت نپرستید پس چرا؟

دنیا پر است این همه از خوش تراش ها؟! 

از بس به ماه چشم تو پر میکشم٬ شبی

آخر پلنگ می شوم از این تلاشها! 

معشوق شعرهاي كهن گرچه بي وفاست

آرش پور علیزاده

شادي هميشه سهم خودت ، غم غنيمت است
شادي اگر زياد اگر كم غنيمت است

معشوق شعرهاي كهن گرچه بي وفاست
گاهي خبر بگيرد از آدم غنيمت است

اي خنده ات شكوفه ي زيتون رودبار
خرماي چشم هاي تو در بم غنيمت است

چشمان تو غنائم جنگي ست بي گمان
با من كمي بجنگ كه اين هم غنيمت است

گل هاي سرخ ، آفت جان پرنده هاست
در گوشه ي قفس گل مريم غنيمت است

شيرين قصه را به كلاغان نمي دهند
يك چاي تلخ با تو عزيزم غنيمت است

تنگ غروب از سنگ بابا نان درآورد

مریم آریان

تنگ غروب از سنگ بابا نان درآورد

آن را برای بچـــه های لاغـــر آورد

مــــادر بــرای بار پنجـــم درد کرد و

رفت و دوباره باز هم یک دختر آورد

گفتند دختر نان خور است و با خودش گفت

ای کــــاش می شد یک شکـم نان آور آورد!

تنگ غروب از سنگ بابا نان در آورد

آن را برای بچــــه های لاغـــر آورد

تنگ غروب آمد پدر ؛با سنگ در زد

یک عده را مهمــان برای مادر آورد

مردی غریبه با زنانی چادری که

مهمان ما بودند را پشت در آورد

مرد غریبـــه چـــای خورد و مهربان شد

هی رفت و آمد؛ هدیه ای آخر سر آورد

من بچـــه بودم وقت بازی کردنــم بود

جای عروسک پس چرا انگشتر آورد؟

دست مرا محکم گرفت و با خودش برد

دیدم کــه بابا کــم ،نه از کـم کمتر آورد

تنگ غروب از سنگ بابا نان در آورد

آن را بــــرای بچـــه های دیگر آورد

مادر برای بار دیگــر درد کرد و

رفت و نیامد باز اما دختر آورد

نعنای تند/ مزّه ی اُربیت / سوء ظن!

امید صباغ نو

نعنای تند/ مزّه ی اُربیت / سوء ظن!

دیوانگیّ مزمن مردی به نام من...

دارم میان خاطره ها پرسه میزنم

در صفحه های منقبض با تو گم شدن

-لب روی لب- بغل کن عزیزم مرا ببوس

حالم عجیب میشود از بوسه ی خفن!!

من بیخیال وسوسه و شعر میشوم

در این حریم خلوت یک عشق- تن به تن

شرقی ترین نگاه تو بیچاره کرده اند

این چشمهای غمزده را آهوی ختن

مستم – کمی برای دلم بندری برقص

مثل جلیل توی رباعی – دَدَن دَدَن ...

بوی تو را گرفته مشامم – عزیز من

چیزی شبیه عطر وجود تو – عطر زن...

 

این مهم نیست که دل تازه مسلمان شده است

غلامرضا طریقی

این مهم نیست که دل تازه مسلمان شده است

کـــه بـــه عشق تو قمــــر ، قاری قرآن شده است

مثــل من ، باغچـــــه ی خانــه هـــــم از دوری تــــو

بس که غم خورده و لاغر شده ، گلدان شده است

بس کـــه هر تکــه ی آن با هوسی رفت ، دلم

نسخه ی دیگری از نقشه ی ایران شده است

بی شک آن شیخ که از چشم تو منعم می کرد

خبـــــر از آمدنت داشت کـــه پنهان شده است

عشق مهمان عزیزی ست که با رفتن او

نرده ی پنجره ها میله زندان شده است

عشق زاییده ی بلـــخ است و مقیم شیراز

چون نشد کارگر آواره ی تهران شده است

عشــــق دانشـــکده تجــــربـــــه ی انسانهـــاست

گر چه چندی ست پر از طفل دبستان شده است

هر نو آموختــه در عالـــم خود مجنون است

روزگاری ست که دیوانه فراوان شده است

ای که از کوچـــه معشوقـــه ی ما می گذری

بر حذر باش که این کوچه خیابان شده است

گل مي کند جوانيم از تار تار موی

قهار عاصی

با ياد چشم های تو گلپوش مي شوم

نامت به لب چو مي برم آغوش مي شوم

ای آشنا ، خيال تو تا دست مي دهد

از خاطرات باغ فراموش مي شوم

هرکو ز عشق زمزمه آهنگ مي شود

در رقص می برايم و در جوش مي شوم

گل مي کند جوانيم از تار تار موی

وقتی صدای پای ترا گوش مي شوم

دل من عاشق این گونه گرفتاری هاست

رضا نیکوکار

طرح اندام تو انگیزه معماری هاست

دلت آیینه ایوان طلاکاری هاست

باید از دور به لبخند تو قانع باشم

اخم تو عاقبت تلخ طمع کاری هاست

جای هر دفتر شعری که در آن نامت نیست

توی تاریک ترین گوشه ی انباری هاست

نفس باد صبا مشک فشان هم بشود

باز بوی خوش تو رونق عطاری هاست

با تو خوشبخت ترین مرد جهان خواهم شد

گرچه این خواسته ی قلبی بسیاری هاست

گاه آرامم و گاهی نگران ، دنیایم -

شرح آشفته ای از مستی و هوشیاری هاست

نیمه ی خالی لیوان مرا پر نکنید

دل من عاشق این گونه گرفتاری هاست

پــايــان تمــام دعــواهــا

وقتــــی پــايــان تمــام دعــواهــا

بــه آغــوش تــو ختــم مــی شــود ،

حــس کــلاغ آخــر قصــه را دارم

کــه در خــانــه اش لــم داده

بــی روسری بیــا که دقیقا ببینمت

مسلم محبی

بــی روسری بیــا که دقیقا ببینمت

اما به گونه ای که فقط من ببینمت

با تو نمی شود که سر جنگ وکینه داشت

حتــی اگــــر کـــه در صف دشمن ببینمت

نزدیک تر شدی به من ازمن به من که من

حس کردنــی تـــر از رگ گــــردن ببینمت

مثل لــــــزوم نــــور بــــرای درخت ها

هر صبح لازم است که حتما ببینمت

حس می کنم دو دل شده ای لحظه ای مباد

درشک بیـــــن ماندن و رفتــــــــــن ببینمت

بگذار زمان ، روی زمین بند نباشد

رویا باقری نازنین

بگذار زمان ، روی زمین بند نباشد
حافظ پی اعطای سمرقند نباشد

بگذارکه ابلیس دراین معرکه ، یک بار
مطرود ز درگاه خداوند نباشد

بگذار گناه هوس آدم و حوّا
بر گردن آن سیب که چیدند نباشد

مجنون به بیابان زد و لیلا... ولی ای کاش
این قصه ، همان قصه که گفتند نباشد

ای کاش عذاب نرسیدن به نگاهت
آن وعده نادیده که دادند نباشد

یک بار ، تو در قصه ی پرپیچ و خم ما
آن کس که مسافر شد و دل کند نباشد

آشوب ، همان حس غریبی ست که دارم
وقتی که به لب های تو لبخند نباشد

درتک تک رگهای تنم عشق تو جاریست
در تک تک رگهای تو هرچند نباشد

من می روم و هیچ مهم نیست که یک عمر
زنجیر نگاه تو که پابند نباشد

وقتی که قرار است کنار تو نباشم
بگذار زمان روی زمین بند نباشد