ما به جرم پختگی ، از شاخسار افتاده ایم

آن ثمر بر شاخه ، نان خامی خود می خورد       ما به جرم پختگی ، از شاخسار افتاده ایم

قرمز

ساره.م

http://www.fereshtegaan.mihanblog.com

قرمزم

مثل رنگ عاشقی

مثل رد تركه های نازك انار              روی دست های خاطی و شرور بچگی

قرمزم

مثل سیب وسوسه

مثل آن چراغ های بی عبور            پشت خط انتظار سبزهای تا همیشه سوخته

قرمزم

مثل ماهیان كوچك و سیاه عمق ها

مثل آسمان شب                        وقت بارش مدام و بی صدای برف ها

قرمزم

مثل شرم یك هوس

مثل آستانه ی سكوت رنگ           لابه لای لحظه های اوج لذت و هوای بی نفَس

قرمزم

مثل شوق زندگی

مثل انعكاس شاد پنجره                در زلال ساده ی نگاه دختری به طعم عاشقی

 

 

ندارم به جز دل مکانی برایت

ندارم به جز دل مکانی برایت       اگر عیب این خانه تنگی نباشد

فیض کاشانی

افسرده شد دل از دم سرد هوای نفس

از جانب یمن دم رحمانم آرزوست

آب حیات هست نهان در دهان یار

بوس لبی و عمر فراوانم آرزوست

هرگز حسد نبردم بر منصبی و مالی

سعدی

هرگز حسد نبردم بر منصبی و مالی

الا بر آن که دارد با دلبری وصالی

دانی کدام دولت در وصف می‌نیاید

چشمی که باز باشد هر لحظه بر جمالی

خرم تنی که محبوب از در فرازش آید

چون رزق نیکبختان بی محنت سؤالی

همچون دو مغز بادام اندر یکی خزینه

با هم گرفته انسی وز دیگران ملالی

دانی کدام جاهل بر حال ما بخندد

کو را نبوده باشد در عمر خویش حالی

بعد از حبیب بر من نگذشت جز خیالش

وز پیکر ضعیفم نگذاشت جز خیالی

سال وصال با او یک روز بود گویی

و اکنون در انتظارش روزی به قدر سالی

ایام را به ماهی یک شب هلال باشد

وان ماه دلستان را هر ابرویی هلالی

صوفی نظر نبازد جز با چنین حریفی

سعدی غزل نگوید جز بر چنین غزالی

امشب به قصه دل من گوش می‌کنی

هوشنگ ابتهاج

امشب به قصه دل من گوش می‌کنی

فردا مرا چو قصه فراموش می‌کنی

این دُر همیشه در صدف روزگار نیست

می‌گویمت، ولی تو کجا گوش می‌کنی

یک نگاه از تو و در باختن جان از من

عید قربان مبارک

فیض کاشانی

یک نگاه از تو و در باختن جان از من

یک اشارت ز تو و بردن فرمان از من

جان بکف منتظر عید لقایت تا کی

روی بنمای جمال از تو و قربان از من

سینه بهر هدف تیر غمت چاک زدم

ناوک غمزه ز تو ، هم دل و هم جان از من

بغمم گر تو شوی شاد و بمرگم خشنود

بخوشی خوردن غم دادن صد جان از من

همه شادی شوم ار شاد مرا میخواهی

ور غمین جور ز تو ناله و افغان از من

بوصالم چو دهی بار ز تو جلوهٔ ناز

بفراق امر کنی خوی بهجران از من

هرچه خواهی تو ازو ، فیض همان میخواهد

هر چه را امر کنی بردن فرمان از من

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

عید قربان مبارک

فیض کاشانی

دم به دم از تو غمی میرسد و من شادم

بند بر بند من افزاید و من آزادم

عید قربان من آندم که فدای تو شوم

عید نوروز که آئی بمبارکبادم

یاد آنروز که دل بردی و جان میرقصید

کاش صد جان دگر بر سر‌ آن میدادم

مرغ دل داشت هوای تو در اقلیم دگر

کرد پروازی و در دام بلا افتادم

گر نگیری تو مرا دست ، درآیم از پای

برسی گر تو بجائی نرسد فریادم

آهی ار سر دهم از پای در آرد آهم

گریه بنیاد کنم سیل کند بنیادم

زدن تیشه بر این کوه مرا پیشه شده است

بیستونیست فراق تو و من فرهادم

یاد من خواه بکن خواه مکن مختاری

لیکن ایدوست تو هرگز نروی از یادم

میشوم پیر و جوان میشودم در سر عشق

بهر عشق تو مگر مادر گیتی زادم

گاه ویرانم و از خویش بود ویرانیم

گاه آباد و ز معماری تو آبادم

داد از تو بتو آرم که نباشد جایز

فیض را این که به بیگانه رساند دادم

این جواب غزل حافظ خوش لهجه که گفت

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

نه بر اشتری سوارم، نه چو خر به زیر بارم

سعدی

نه بر اشتری سوارم، نه چو خر به زیر بارم

نه خداوند رعیت، نه غلام شهریارم

غم موجود و پریشانی معدوم ندارم

نفسی می زنم آسوده و عمری به سر آرم

چاي دم کن... خسته ام از تلخي نسکافه ها

حامد عسکری

عشق بعضي وقتها از درد دوري بهتر است

بي قرارم کرده و گفته صبوري بهتر است

توي قرآن خوانده ام... يعقوب يادم داده است:

دلبرت وقتي کنارت نيست کوري بهتر است

نامه هايم چشمهايت را اذيت مي کند

درد دل کردن براي تو حضوري بهتر است

چاي دم کن... خسته ام از تلخي نسکافه ها

چاي با عطر هل و گلهاي قوري بهتر است

من سرم بر شانه ات ؟..... يا تو سرت بر شانه ام؟.....

فکر کن خانم اگر باشم چه جوري بهتر است ....؟

منشور چشمهای تو صد طیف رنگی است

چشمت امامزاده ی سبزیست دورها

من هم دخیل بسته ام ات مثل کورها

یک عینک سیاه به چشمان خود بزن

ترسم نظر زنند تو را چشم شورها

منشور چشمهای تو صد طیف رنگی است

یعنی شکسته در حرم ات کل نورها

تنها به سر نیامده صبر من عجول

سر رفته است کاسه صبر صبورها

میخواستی بهشت از آنت شود که شد !

من میروم . بمان تو در آغوش حورها

گفتمش نقاش را نقشي بکش از زندگی

گفتمش نقاش را نقشي بکش از زندگی

با قلم نقش حبابي بر لب دريا کشيد

گفتمش چون مي کشي تصوير مردان خدا

تک درختي در بيابان يکه و تنها کشيد

گفتمش بر روي کاغذ عشق را تصوير کن

در بيابان بلا، تصوير يک سقا کشيد

کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه  فروش

خیام

در کـارگـه  کـوزه گـری   بــودم  دوش

دیـدم دو هزار کـوزه  گـويا  و  خـموش

هــر يک به  زبان حــال  با  مـن  گفتند

کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه  فروش

قاصدك حرف دلم را تو فقط می دانی

قاصدك حرف دلم را تو فقط می دانی
نامه عاشقيم را تو فقط می خوانی
قاصدك هيچ كس با من نيست ، همه رفتند!
تو چرا مي مانی ؟؟؟

گفتم ز چه آیا طرب از ما رفته ست

واعظ قزوینی

گفتم ز چه آیا طرب از ما رفته ست

شوق از سر و ذوق طلب از پا رفته ست

بر چهره چو نردبان ، چینها دیدم

معلومم شد که عمر بالا رفته ست!

گر او رفت از نظر ، من نیز خواهم رفت از یادش

شاپور تهرانی

اگر دلدار بی مهر است من هم غیرتی دارم

گر او رفت از نظر ، من نیز خواهم رفت از یادش !!


خنده بر هر درد بی درمان دواست

خنده بر هر درد بی درمان دواست
خنده آغـاز خـوش هـر مـاجراسـت

خنده را بر چهره چـون مهمان کنی
صـورت خــود را اگـر خـنـدان کـنـی

زنـدگـی بـا خـنـده گـر جـاری شـود
نـور شـادی گـر بـه چـشمانـت رود

مـی رود غــــم از درون سـیـنـه ات
محو خـواهد شد به خنده کینه ات

مشـکلات مـا دگـر حـل مـی شـود
کـار و بـار غـصـه مخـتل می شود

مـشــکــلاتـی تـا فــراســـوی دلار!
راه حـل هـایـی نه در سـطح ریال!

مـشـکـلات بــرق و بــنـزیـن و هـوا
مشکل مــسـکن ، تــورم ، نــرخ ها

پـشـت کـنـتور می رود دنـیـا کجا؟
مـشـکـلات ایـن چـنـینی تــا کـجـا؟

مشکل عمـقی سـطـح شهـر مـا
مـشـکل سـطـحـی عـمـق فـکـرها

می شـود حل گر فـراموشش کنید
تــلـوزیــون را زود خـاموشـش کنید!

از خــبـرهـا هـرچـه بـاشـی دورتـر
زنـدگـانی مـی کـنـی مـسـرور تـــر

بـی خبر باش و بخـنـد و شاد باش
راضـی از هـرچـه خدایـت داد باش

زنـدگـی را فـکـر کـن آسـان شـده
نــرخ کـالا فــکــر کـن ارزان شـــده

فـکـر کـن یـارانـه را داری به مشت
زنــده کن آنرا که بی پولی بکشت

فـــکــر خـوبـی بـا تـمـام جـزئـیـات
فــکـر کـردن کــه نــدارد مــالــیـات


خنده کن کز خنده دنیا با صفـاست
خنده بر هر درد بی درمان دواست

بـی خـیال غـصـه هـا ((آبان)) بخند
دست غم را هم تو با شوخی ببند

گر چه از وعدهٔ احسان فلک پیر شدیم

صائب تبریزی

گر چه از وعدهٔ احسان فلک پیر شدیم

نعمتی بود که از هستی خود سیر شدیم

نیست زین سبز چمن کلفت ما امروزی

غنچه بودیم درین باغ، که دلگیر شدیم

گر چه از کوشش تدبیر نچیدیم گلی

اینقدر بود که تسلیم به تقدیر شدیم

دل خوش مشرب ما داشت جوان عالم را

شد جهان پیر، همان روز که ما پیر شدیم

تن ندادیم به آغوش زلیخای هوس

راضی از سلسلهٔ زلف به زنجیر شدیم

صلح کردیم به یک نفس ز نقاش جهان

محو یک چهره چو آیینهٔ تصویر شدیم

صائب آن طفل یتیمیم در آغوش جهان

که به دریوزه به صد خانه پی شیر شدیم

من به آمار زمین مشکوکم

من به آمار زمین مشکوکم

اگر این سطح پر از آدم هاست

پس چرا این همه دل ها تنهاست؟!!!