پرورده و ابرو خم و مو گندم گون
ای لب رطبی که چشمهایت زیتون...
پرورده و ابرو خم و مو گندم گون
گفتی که چرا لب تو را می خواهم؟
فرموده علی (ع): "شیعتنا تمریّون"*
*:"شیعیان ما خرما خورند"
ای لب رطبی که چشمهایت زیتون...
پرورده و ابرو خم و مو گندم گون
گفتی که چرا لب تو را می خواهم؟
فرموده علی (ع): "شیعتنا تمریّون"*
*:"شیعیان ما خرما خورند"
جواد زهتاب
این داغ تازه ایست بر آن کهنه داغ ها
بالا بلند! رفتی از این کوچه باغ ها
سینه به سینه داغ نهادیم روی داغ
کوچه به کوچه پر شد از این اتفاق ها
وقتی نگاه می کنم از جای جای شهر
داغ تو روشن است به جای چراغ ها
پایان قصه ها همه تلخ است بعد از این
گم می کنند خانه ی خود را کلاغ ها
وقتی بهار می رسد از راه، آه! آه!
جایت چه خالی است در این کوچه باغ ها
آه ای چنار پیر در این فصل یخ زده
گل از گلت شکفت!
ولی در اجاق ها!
تقدیم به همه دختران ، زنان و مادران عزیز میهنم
روزتان مبارک
در روز مادر، عهد می بندیم که حرفی از اهانت و کم حرمتی به ساحت والایش روا نداریم
و با بوسه بر دست و بازویش، نشان دهیم که ارزش گذار واهمه ها و دغدغه هایش هستیم.
با او اوج می گیریم و به اندوخته جایزه های الهی او، روزاروز، افزون می کنیم.
آنان که شمارش گر پیش کش های مُنعمند، بدانند که از نیکویی به مادر، فریضه ای عظیم تر نیست.
امیدوارم هیچ کدوم از شما بعد از خوندن این عهدنامه مثل من خجالت زده نشید.
تـــاج از فـــرق فلـک بــــــــــــرداشتن
تا ابـــد آن تـــــاج بــــرســـــــر داشتـن
در بـهشـت آرزو ره ِیــــــــــــــافتـــــن
هـــــر نفس شهــــدی به ساغــر داشتـن
روز در انــــواع نعمت هــا و نــــــــاز
شب بتی چــون مـاه در بـــــر داشتن
جــــاویدان در اوج قــــــدرت زیستـــن
ملـــــک عـــــالــم را مسخــــر داشتـن
بر تو ارزانی که مـــا را خوشتر است
لــــذت یک لحظــــه مـــــــادر داشتن
زیبا نمیشود
با نیم بندی که نیست
این دل شکسته
دوا نمیشود
محمد علی بهمنی
پر میکشم از پنجره ی خواب تو
تا تو
هر شب من و دیدار،در این پنجره با تو
از خستگی روز همین خواب پر از راز
کافیست مرا،ای همه خواسته ها تو
دیشب من و تو بسته ی این خاک نبودیم
من یکسره آتش،همه ذرات هوا تو
پژواک خودم بودم و خود را نشنیدم
ای هرچه صدا،هرچه صدا،هرچه صدا-تو
آزادگی و شیفتگی مرز ندارد
حتی شده ای از خودت آزاد و رها تو
یا مرگ و یا شعبده بازان سیاست؟
دیگر نه و هرگز نه،که یا مرگ که یا تو
وقتی همه جا از غزل من سخنی هست
یعنی همه جا-تو،همه جا-تو،همه جا-تو
پاسخ بده ازاین همه مخلوق چرا من؟
تا شرح دهم،از همه ی خلق چرا تو؟
شفیعی کدکنی
گر درختی از خزان بی برگ شد
کاظم بهمنی
بـاغ پر از گُلی که شب نظر به
آسـمـان کند
صبح
به دیگ می رود ؛ غنچه گلاب می شود
چه
کـرده ای تـو بـا دلم که از تو پیش دیگران
گلایه
هم که می کنم شعر حساب می شود
عبید زاکانی
دارم بــتــی بــه چــهــرهٔ صــد مــاه و آفــتـاب
نــازکــتــر از گـل تـر و خـوشـبـوتـر از گـلـاب
رعــنــاتــر از شــمــایــل نــسـریـن مـیـان بـاغ
نـــازنـــدهتـــر ز ســـرو ســهــی بــر کــنــار آب
شـکـلـی و صـد مـلـاحـت و روئی و صد جمال
چـشـمـی و صـد کـرشـمـه و لـعـلی و صد عتاب
در حــلــقــههــای زلـفـش جـانـهـای مـا اسـیـر
از چــشــمــهــای مــسـتـش دلـهـای مـا کـبـاب
فــریــاد از آن دو ســنـبـل مـشـکـیـن تـابـدار
زنـهـار از آن دو نـرگـس جـادوی نـیـمـخـواب
هـــرگــه کــه زانــوئــی زنــد و بــادهای دهــد
من جان به باد بر دهم آن لحظه چون حباب
روزیـکـه بـا مـنـسـت مـن آنـروز چـون عـبید
از عــیــش بــهـرهمـنـدم و از عـمـر کـامـیـاب
حضرت سعدی
ز عــهــد پــدر یــادم آیــد هــمــی
کــه بــاران رحـمـت بـر او هـر دمـی
کـه در طـفـلـیـم لـوح و دفتر خرید
ز بـهـرم یـکـی خـاتـم و زر خـریـد
بـه در کــرد نــاگــه یــکـی مـشـتـری
بـه خـرمـایـی از دسـتـم انـگـشتری
چـو نـشـنـاسد انگشتری طفل خرد
بــه شــیــریــنـی از وی تـوانـنـد بـرد
تــو هـم قـیـمـت عـمـر نـشـنـاخـتـی
کـه در عـیـش شـیـریـن بـرانداختی
قـیـامـت کـه نـیـکان بر اعلی رسند
ز قـــعـــر ثــری بــر ثــریــا رســنــد (ثری: زیر زمین ، خاک نم دار )
تـو را خـود بـمـانـد سر از ننگ پیش
کـه گـردت بـرآیـد عـمـلهای خویش
بـــرادر، ز کـــار بـــدان شــرم دار
کـه در روی نـیـکان شوی شرمسار