خدایا! شکرت!
یاد دارم در غروبی سرد سرد
می گذشت از کوچه ما دوره گرد
داد می زد : کهنه قالی میخرم
کوزه و ظرف سفالی میخرم
گر نداری ، هرچه داری می خرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی و بغضش هم شکست
اول ماه است و نان در خانه نیست
ای خدا ! شکرت ولی این زندگی است !!؟
بوی نان تازه هوشش برده بود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید
گفت : آقا ! سفره خالی میخرید؟
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۸۹ ساعت 14:56 توسط جیحون
|
بر درخت زنده بی برگی چه غم؟