شفاعت خسرو پیش مریم برای شیرین
نظامی گنجوی
ز مجلس در شبستان رفت خسرو شده سودای شیرین در سرش نو
چو بر گفتی ز شیرین سرگذشتی دهان مریم از غم تلخ گشتی
چو من بنوازم و دارم عزیزش صواب آید که بنوازی تو نیزش
اجازت ده کزان قصرش بیارم به مشکوی پرستاران سپارم
جوابش داد مریم که ای جهانگیر شکوهت چون کواکب آسمانگیر
اگر حلوای تر شد نام شیرین نخواهد شد فرود از کام شیرین
ترا بیرنج حلوائی چنین نرم برنج سرد را تا کی کنی گرم
ترا بفریبد و ما را کند دور تو زو راضی شوی من از تو مهجور
زنان مانند ریحان سفالند درون سو خبث و بیرون سو جمالند
نشاید یافتن در هیچ برزن وفا در اسب و در شمشیر و در زن
وفا مردی است بر زن چون توان بست چو زن گفتی بشوی از مردمی دست
بسی کردند مردان چارهسازی ندیدند از یکی زن راست بازی
زن از پهلوی چپ گویند برخاست مجوی از جانب چپ جانب راست
چه بندی دل در آن دور از خدائی کزو حاصل نداری جز بلائی
اگر غیرت بری با درد باشی و گر بیغیرتی نامرد باشی
برو تنها دم از شادی برآور چو سوسن سر به آزادی برآور
پس آنگه بر زبان آورد سوگند به هوش زیرک و جان خردمند
به تاج قیصر و تخت شهنشاه که گر شیرین بدین کشور کند راه
یقین شد شاه را چون مریم این گفت که هرگز در نسازد جفت با جفت
سخن را از در دیگر بنی کر دنوازش مینمود و صبر میکرد
از آن بازیچه حیران گشت شیرین که بی او چون شکیبد شاه چندین
ولی دانست کان نز بیوفائیست شکیبش بر صلاح پادشائیست
بر درخت زنده بی برگی چه غم؟