پندها دادي بهارا ! در خزان زندگي
پندها دادي بهارا ! در خزان زندگي
مي ندانستي كه گوش شاه ، چون گوش خر است!
همچنان نشنيد اندرز فروغي و قوام
چون گمان مي كرد چرخ دهر بر يك محور است!
بامصدق كرد ظلم و راه استبداد رفت
چون كه مي پنداشت ملت تا ابد فرمانبر است!
عاقبت زد ناز و نعمت زير دل ها را كه قوم
گفت آزادي به ما از نان شب واجبتر است!
خوش به حالت مُردي و چون ما ندانستي چرا
جمعيت حسرت كش آن عهد بار ديگر است!؟
مي ندانستي كه گوش شاه ، چون گوش خر است!
همچنان نشنيد اندرز فروغي و قوام
چون گمان مي كرد چرخ دهر بر يك محور است!
بامصدق كرد ظلم و راه استبداد رفت
چون كه مي پنداشت ملت تا ابد فرمانبر است!
عاقبت زد ناز و نعمت زير دل ها را كه قوم
گفت آزادي به ما از نان شب واجبتر است!
خوش به حالت مُردي و چون ما ندانستي چرا
جمعيت حسرت كش آن عهد بار ديگر است!؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۱ ساعت 18:15 توسط جیحون
|
بر درخت زنده بی برگی چه غم؟