پندها دادي بهارا ! در خزان زندگي
مي ندانستي كه گوش شاه ، چون گوش خر است!

همچنان نشنيد اندرز فروغي و قوام
چون گمان مي كرد چرخ دهر بر يك محور است!

بامصدق كرد ظلم و راه استبداد رفت
چون كه مي پنداشت ملت تا ابد فرمانبر است!

عاقبت زد ناز و نعمت زير دل ها را كه قوم
گفت آزادي به ما از نان شب واجبتر است!

خوش به حالت مُردي و چون ما ندانستي چرا
جمعيت حسرت كش آن عهد بار ديگر است!؟