مرگ زن ، لذت دامادی

.

ترک دنیا بود از لذت دنیا بهتر                      مرگ زن هیچ کم از لذت دامادی نیست !

.

افسانه برش انسان به مرد و زن !

برگرفته از کتاب ضیافت ( درس عشق از زبان افلاطون

دیگر آن که شکل انسان نخستین گرد بود. چهار دست و پا . یک سر داشت و دو صورت
وانسان سه جنس داشت . مرد که در اصل فرزند خورشید بود و زن فرزند زمین و سومی ( نر ماده ) فرزند ماه
همه اینها مثل اخلافشان گرد بودند . قدرتشان شگفت انگیز بود و به خود سخت مغرور بودند. تا جایی که بر آن شدند به خدایان حمله برند.
در شورای آسمان تردید حکمفرما شد که با آدمیان چه باید کرد. عاقبت زئوس گفت:
آنها را به دو نیم خواهیم کرد تا هم نیرویشان کم شود و هم بر عده پرستندگان بیفزاید .
زئوس چنین کرد و به آپولون دستور داد تا سر نیمه ها را به جلو برگرداند و پوست را از اطراف بکشد
و روی شکم جمع کند و آن را مثل دهانه کیسه ای به هم آورد .و بر آن گره بزند. ناف که بر شکم میبینیم جای این گره است. 
بدین طریق انسان نخستین به دو نیمه قسمت شد . چون چنین شد هر نیمه ای پیوسته آرزوی نیمه دیگر را داشت . هر یک نیمه خود را در آغوش میکشید. و هر دو در حسرت این بودند که با هم یکی شوند. 
نزدیک بود که همه از گرسنگی بمیرند . چه همه به دنبال جفت خود میگشتند . نیمه نر دنبال نیمه نر خود و همچنین باقی آنها.
به این ترتیب همه به سوی نابودی رفتند . زئوس چون این دید دلش به حال آنها سوخت . 
آلات تناسلی آنها را به جلو برگردانید .تا وقتی نر و ماده یکدیگر را در آغوش میکشند نسل ادامه یابد ویا هر گاه دو نیمه نر یا نیمه ماده با هم گرد آیند از هم بهره مند شوند.


میل به پیوند از آن روز در ما پدید آمد . با آن پیوند میخواهیم زخم جدایی را شفا دهیم و به اصل خود باز گردیم.

بعد  ما  زیر  آسمان

                                                      زنده یاد فریدون مشیری

ما که می خواستیم خلق  جهان                         دوست باشند  جاودان  با  هم

ما که می خواستیم نیکی و مهر                        حکم رانند  در  جهان  با  هم

شور بختی نگر که در همه عمر                       خود  نبودیم  مهربان  با  هم

ای شمایان ! که باز می گذرید                          بعد  ما  زیر  آسمان  با  هم

گر  رسید  آن دمی که  آدمیان                          دوست گشتند وهم زبان با هم

آن زمان با  گذشت  یاد  کنید                            یاد  نومید  رفتگان  با  هم 

.


درنگ

زنده یاد احمد شاملو

کیستی که من اینگونه به اعتماد           

نام خود را

با تو می گویم

نان شادی ام را با تو قسمت می کنم

به کنارت می نشینم و

بر زانوی تو اینچنین به خواب می روم

کیستی که من این گونه به جد

در دیار رویاهای خویش با تو درنگ می کنم!

.

شکار !!

دکتر غلامحسین جلالی

  هر چند  حال  گشت  و  گذاری  نداشتیم             تعطیل  بود  و  جمعه  کاری   نداشتیم

آن روز خورد طرفه شکاری به تور ما             با آنکه  هیچ  قصد  شکاری  نداشتیم

.

راز دل خود به او مگو هرگز!

زنده یاد فروغ فرخزاد

  ای زن که دلی پر از صفا داری                   از  مرد  وفا  مجو ، مجو هرگز

   او  معنی  عشق  را  نمی داند                     راز دل خود به او مگو هرگز!

.

باید خدا هم با خودش رو راست باشد !

زنده یاد نجمه زارع


دنیای مرموزی‌ست ما باید بدانیم

که هیچ‌کس اینجا برای هیچ‌کس نیست


حتی نفس‌های مرا از من گرفتند

من مرده‌ام در من هوای هیچ کس نیست

 

باید خدا هم با خودش روراست باشد

وقتی که می‌داند خدای هیچ‌کس نیست

.

طاعت از دست نيايد گنهي بايد كرد

  نشاط اصفهاني  
   
  طاعت از دست نيايد گنهي بايد كرد

در دل دوست به هر حيله رهي بايد كرد

گر مجاور نتوان بود به ميخانه، ‹‹ نشاط ››

سجده از دور به هر صبحگهي بايد كرد

.

قله قپی

اکبر اکسیر

صفر را بستند

که ما به بیرون زنگ نزنیم

از شما چه پنهان

ما از درون زنگ زدیم !

.

'گردن یار ...

.

گردن یار است ما را جایگاه دست راست               دست چپ بر گردن تنگ شراب افکنده ایم

.

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود

حضرت حافظ

بیا که قصر امل سخت سست بنیادست

بیار باده که بنیاد عمر بر بادست

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود

ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادست

.

ادامه نوشته

دیده ام اما نچیده ام

غلامحسین جلالی

نادیده ها ز باغ تو گل چیده در خیال                  بیچاره من که دیده ام اما نچیده ام

  از کودکی فتاده به پیری گذار عمر                   من رنگ و روی دور جوانی ندیده ام

.

من صيد ديگري نشوم وحشي توام

وحشی بافقی

زان نيمه شب بترس كه درتازد از جگر

تا كي عنان كشيده توان داشت آه خود

داديم جان به راه تو ظالم چه مي كني

سر داده اي چه فتنه چشم سياه خود

بردي دل مرا و به حرمان بسوختي

او خود چه كرده بود بداند گناه خود

زان عهد ياد باد كز آسيب زهر چشم

مي داشت نوشخند توام در پناه خود

من صيد ديگري نشوم وحشي توام

اما تو هم برو مرو از صيدگاه خود

.

می توان همچون عروسک های کوکی بود

.

می توان همچون عروسک های کوکی بود

با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید

می توان با فشار هرزه ی دستی

بی سبب فریاد کرد و گفت

آه ، من بسیار خوشبختم

.

می گویم و بعد از من گویند به دوران ها

شیخ اجل سعدی

وقتی دل سودایی می رفت به بستان ها 

  بی خویشتنم کردی، بوی گل و ریحان ها

  گه نعره زدی بلبل، گه جامه دریدی گل     

  تا یاد تو افتادم، از یاد برفت آن ها

ای مهر تو در دل ها، وی مهر تو بر لب ها

وی شور تو در سرها، وی سر تو در جان ها

.

ادامه نوشته

شنگول و منگول

گروس عبدالملکیان


گرگ 

شنگول را خورده است

گرگ

منگول را تکه تکه کرده است

بلند شو پسرم !

این قصه برای نخوابیدن است !

.

یکی می مرد ز درد بی نوایی

.

یکی می مرد ز درد بی نوایی                    یکی میگفت خانوم زردک میخواهی

.

دختری در آب حوض و مرده ای در زیر غسل

.

دختری در آب حوض و مرده ای در زیر غسل              هر دو عریانند ، اما این کجا و آن کجا !

.

غم زمانه خورم یا فراق یار کشم

                                                            شیخ اجل سعدی


غم زمانه خورم یا فراق یار کشم نه قوتی که توانم کناره جستن از او نه دست صبر که در آستین عقل برم ز دوستان به جفا سیرگشت مردی نیست چو می​توان به صبوری کشید جور عدو شراب خورده ساقی ز جام صافی وصل گلی چو روی تو گر در چمن به دست آید                  
به طاقتی که ندارم کدام بار کشم نه قدرتی که به شوخیش در کنار کشم نه پای عقل که در دامن قرار کشم جفای دوست زنم گر نه مردوار کشم چرا صبور نباشم که جور یار کشم ضرورتست که درد سر خمار کشم کمینه دیده سعدیش پیش خار کشم                  

همدمی کو تا پس از شب ها شبی حالی کنیم

دکتر عبدالحسین جلالی


همدمی کو تا پس از شب ها شبی حالی کنیم            دلبری کو تا دلی از عقده ها خالی کنیم

دست  در زلف  دو تا و سینه  را بر سینه ها           ران به  ران و پنجه پا در گل قالی کنیم

.

یه بار خیلی کمه اصلا قبول نیست

.

دوستی داشتم دانشجوی ترم ۱۴ زبان و ادبیات عرب دوره شبانه و معتاد با کلی مخلفات دیگه                   از لحاظ مالی هم از اونایی بود که مادرش به جای قرآن از زیر نون ردش میکرد .                      

البته خیلی خیلی انسان با کمالاتی بود ! اهل ذوق و هنر ، فلسفه ، و مهمتر از همه اینکه به اندازه همه جد و آبادش فکر کرده بود ، در مورد زندگی ، هستی ، خدا ، رنگها ، زبانها ، رفتارها ، و ...

میگفت یه بار زندگی کردن خیلی خیلی کمه .اصلا یه بار قبول نیست . میگفت کلی تجربه داره که دوست داره دوباره متولد بشه تا ازش استفاده کنه .من مطمئنم با وضعیتی که اون داشت حتما خدا به پیشنهادش فکر میکنه . فکر نمی کنم هیچ کدوم از بنده هاشم از این تصمیم ناراحت بشن. پس احتمالش هست .

من که خیلی امیدوارم.

.

خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد

زنده یاد نجمه زارع


خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد

نخواست او به منِ خسته بی‌گمان برسد

 

شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت

کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد؟

ادامه نوشته

ای خوشا آن کس که پیش از ما بمرد

.

ای خوشا آن کس که پیش از ما بمرد                        خوشتر از او آنکه از مادر نزاد

.

کنده

.

گر چه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم گیر                   تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم

.

حسرت همیشگی

زنده یاد قیصر امین پور


حرفهای ما هنوز نا تمام

تا نگاه می کنی

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه‌‌ء عزیمت تو ناگزیر می شود

آی

ای دریغ و حسرت همیشگی

ناگهان

چقدر زود

دیر می شود

.

گل بخندید که از راست نرنجیم ، ولی ...

.

صبحدم مرغ چمن با گل نو خاسته گفت       ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت

             گل  بخندید که  از راست نرنجیم ، ولی         هیچ  عاشق سخن سخت به معشوق نگفت

.

من چنین ام ، احمقم شاید

زنده یاد احمد شاملو

من چنین ام ، احمقم شاید

که می داند

که من باید

سنگ های زندان ام را به دوش کشم

به سان فرزند مریم که صلیبش را

و نه به سان شما

که دسته ی شلاق دژخیم تان را می تراشید

از استخوان های برادرتان

و رشته تازیانه جلادتان را می بافید

از گیسوان خواهرتان

و نگین به دسته ی شلاق خودکامگان می نشانید

از دندان های شکسته پدرتان !

.


اغنیا دارند میخورند !

.

اغنیا مرغ و مسما می خورند                        با غذا کنیاک و شامپاین می خورند

منزل ما جمله سرما میخورند                       آخ عجب سرماست امشب ای ننه

.

چشم تو خواب می‌رود یا که تو ناز می‌کنی

           حضرت مولانا


چشم تو خواب می‌رود یا که تو ناز می‌کنی           نی به خدا که از دغل چشم فراز می‌کنی


چشم ببسته‌ای که تا خواب کنی حریف را            چونک بخفت بر زرش دست دراز می‌کنی

.


این نه راهیست که هر روز توان آمد و رفت

.

زاد فردای خود امروز ازین جا بردار                    این نه راهیست که هر روز توان آمد و رفت

.