مرگ زن ، لذت دامادی
.
ترک دنیا بود از لذت دنیا بهتر مرگ زن هیچ کم از لذت دامادی نیست !
.
.
ترک دنیا بود از لذت دنیا بهتر مرگ زن هیچ کم از لذت دامادی نیست !
.

دیگر آن که شکل انسان نخستین گرد بود. چهار دست و پا . یک سر داشت و دو صورت
وانسان سه جنس داشت . مرد که در اصل فرزند خورشید بود و زن فرزند زمین و سومی ( نر ماده ) فرزند ماه
همه اینها مثل اخلافشان گرد بودند . قدرتشان شگفت انگیز بود و به خود سخت مغرور بودند. تا جایی که بر آن شدند به خدایان حمله برند.
در شورای آسمان تردید حکمفرما شد که با آدمیان چه باید کرد. عاقبت زئوس گفت:
آنها را به دو نیم خواهیم کرد تا هم نیرویشان کم شود و هم بر عده پرستندگان بیفزاید .
زئوس چنین کرد و به آپولون دستور داد تا سر نیمه ها را به جلو برگرداند و پوست را از اطراف بکشد
و روی شکم جمع کند و آن را مثل دهانه کیسه ای به هم آورد .و بر آن گره بزند. ناف که بر شکم میبینیم جای این گره است.
بدین طریق انسان نخستین به دو نیمه قسمت شد . چون چنین شد هر نیمه ای پیوسته آرزوی نیمه دیگر را داشت . هر یک نیمه خود را در آغوش میکشید. و هر دو در حسرت این بودند که با هم یکی شوند.
نزدیک بود که همه از گرسنگی بمیرند . چه همه به دنبال جفت خود میگشتند . نیمه نر دنبال نیمه نر خود و همچنین باقی آنها.
به این ترتیب همه به سوی نابودی رفتند . زئوس چون این دید دلش به حال آنها سوخت .
آلات تناسلی آنها را به جلو برگردانید .تا وقتی نر و ماده یکدیگر را در آغوش میکشند نسل ادامه یابد ویا هر گاه دو نیمه نر یا نیمه ماده با هم گرد آیند از هم بهره مند شوند.
میل به پیوند از آن روز در ما پدید آمد . با آن پیوند میخواهیم زخم جدایی را شفا دهیم و به اصل خود باز گردیم.
زنده یاد فریدون مشیری
ما که می خواستیم خلق جهان دوست باشند جاودان با هم
ما که می خواستیم نیکی و مهر حکم رانند در جهان با هم
شور بختی نگر که در همه عمر خود نبودیم مهربان با هم
ای شمایان ! که باز می گذرید بعد ما زیر آسمان با هم
گر رسید آن دمی که آدمیان دوست گشتند وهم زبان با هم
آن زمان با گذشت یاد کنید یاد نومید رفتگان با هم
.
زنده یاد احمد شاملو
کیستی که من اینگونه به اعتماد
نام خود را
با تو می گویم
نان شادی ام را با تو قسمت می کنم
به کنارت می نشینم و
بر زانوی تو اینچنین به خواب می روم
کیستی که من این گونه به جد
در دیار رویاهای خویش با تو درنگ می کنم!
.
دکتر غلامحسین جلالی
هر چند حال گشت و گذاری نداشتیم تعطیل بود و جمعه کاری نداشتیم
آن روز خورد طرفه شکاری به تور ما با آنکه هیچ قصد شکاری نداشتیم
.
زنده یاد فروغ فرخزاد
ای زن که دلی پر از صفا داری از مرد وفا مجو ، مجو هرگز
او معنی عشق را نمی داند راز دل خود به او مگو هرگز!
.
زنده یاد نجمه زارع
دنیای مرموزیست ما باید بدانیم
که هیچکس اینجا برای هیچکس نیست
حتی نفسهای مرا از من گرفتند
من مردهام در من هوای هیچ کس نیست
باید خدا هم با خودش روراست باشد
وقتی که میداند خدای هیچکس نیست
.
نشاط اصفهاني
طاعت از دست نيايد گنهي بايد كرد
در دل دوست به هر حيله رهي بايد كرد
گر مجاور نتوان بود به ميخانه، ‹‹ نشاط ››
سجده از دور به هر صبحگهي بايد كرد
.
اکبر اکسیر
صفر را بستند
که ما به بیرون زنگ نزنیم
از شما چه پنهان
ما از درون زنگ زدیم !
.
.
گردن یار است ما را جایگاه دست راست دست چپ بر گردن تنگ شراب افکنده ایم
.
بیا که قصر امل سخت سست بنیادست
بیار باده که بنیاد عمر بر بادست
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادست
.
غلامحسین جلالی
نادیده ها ز باغ تو گل چیده در خیال بیچاره من که دیده ام اما نچیده ام
از کودکی فتاده به پیری گذار عمر من رنگ و روی دور جوانی ندیده ام
.
زان نيمه شب بترس كه درتازد از جگر
تا كي عنان كشيده توان داشت آه خود
داديم جان به راه تو ظالم چه مي كني
سر داده اي چه فتنه چشم سياه خود
بردي دل مرا و به حرمان بسوختي
او خود چه كرده بود بداند گناه خود
زان عهد ياد باد كز آسيب زهر چشم
مي داشت نوشخند توام در پناه خود
من صيد ديگري نشوم وحشي توام
اما تو هم برو مرو از صيدگاه خود
.
.
می توان همچون عروسک های کوکی بود
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید
می توان با فشار هرزه ی دستی
بی سبب فریاد کرد و گفت
آه ، من بسیار خوشبختم
.
شیخ اجل سعدی
وقتی دل سودایی می رفت به بستان ها
بی خویشتنم کردی، بوی گل و ریحان ها
گه نعره زدی بلبل، گه جامه دریدی گل
تا یاد تو افتادم، از یاد برفت آن ها
ای مهر تو در دل ها، وی مهر تو بر لب ها
وی شور تو در سرها، وی سر تو در جان ها
.
گروس عبدالملکیان
گرگ
شنگول را خورده است
گرگ
منگول را تکه تکه کرده است
بلند شو پسرم !
این قصه برای نخوابیدن است !
.
.
یکی می مرد ز درد بی نوایی یکی میگفت خانوم زردک میخواهی
.
.
دختری در آب حوض و مرده ای در زیر غسل هر دو عریانند ، اما این کجا و آن کجا !
.
شیخ اجل سعدی
دکتر عبدالحسین جلالی
همدمی کو تا پس از شب ها شبی حالی کنیم دلبری کو تا دلی از عقده ها خالی کنیم
دست در زلف دو تا و سینه را بر سینه ها ران به ران و پنجه پا در گل قالی کنیم
.
البته خیلی خیلی انسان با کمالاتی بود ! اهل ذوق و هنر ، فلسفه ، و مهمتر از همه اینکه به اندازه همه جد و آبادش فکر کرده بود ، در مورد زندگی ، هستی ، خدا ، رنگها ، زبانها ، رفتارها ، و ...
میگفت یه بار زندگی کردن خیلی خیلی کمه .اصلا یه بار قبول نیست . میگفت کلی تجربه داره که دوست داره دوباره متولد بشه تا ازش استفاده کنه .من مطمئنم با وضعیتی که اون داشت حتما خدا به پیشنهادش فکر میکنه . فکر نمی کنم هیچ کدوم از بنده هاشم از این تصمیم ناراحت بشن. پس احتمالش هست .
من که خیلی امیدوارم.
.
زنده یاد نجمه زارع
خبر به دورترین نقطهی جهان برسد
نخواست او به منِ خسته بیگمان برسد
شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد؟
.
ای خوشا آن کس که پیش از ما بمرد خوشتر از او آنکه از مادر نزاد
.
.
گر چه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم گیر تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم
.
زنده یاد قیصر امین پور
حرفهای ما هنوز نا تمام
تا نگاه می کنی
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظهء عزیمت تو ناگزیر می شود
آی
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود
.
صبحدم مرغ چمن با گل نو خاسته گفت ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت
گل بخندید که از راست نرنجیم ، ولی هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت
.
زنده یاد احمد شاملو
من چنین ام ، احمقم شاید
که می داند
که من باید
سنگ های زندان ام را به دوش کشم
به سان فرزند مریم که صلیبش را
و نه به سان شما
که دسته ی شلاق دژخیم تان را می تراشید
از استخوان های برادرتان
و رشته تازیانه جلادتان را می بافید
از گیسوان خواهرتان
و نگین به دسته ی شلاق خودکامگان می نشانید
از دندان های شکسته پدرتان !
.
.
اغنیا مرغ و مسما می خورند با غذا کنیاک و شامپاین می خورند
منزل ما جمله سرما میخورند آخ عجب سرماست امشب ای ننه
.
حضرت مولانا
چشم تو خواب میرود یا که تو ناز میکنی نی به خدا که از دغل چشم فراز میکنی
چشم ببستهای که تا خواب کنی حریف را چونک بخفت بر زرش دست دراز میکنی
.
.
زاد فردای خود امروز ازین جا بردار این نه راهیست که هر روز توان آمد و رفت
.