این خانه تکاندیم ز بیگانه، بیا
این خانه تکاندیم ز بیگانه، بیا
یک ماه تمام مهیمانت بودیم
یک روز به مهمانی این خانه بیا
این خانه تکاندیم ز بیگانه، بیا
یک ماه تمام مهیمانت بودیم
یک روز به مهمانی این خانه بیا
عید فطر مبارک
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو
حضرت حافظ
به می عمارت
دل کن که این جهان خراب
بر آن سرشت
که از خاک ما بسازد خشت
وفا مجوی ز
دشمن که پرتوی ندهد
چو شمع
صومعه افروزی از چراغ کنشت
مکن به نامه
سیاهی ملامت من مست
که؟ آگه است
که تقدیر بر سرش چه نوشت ؟!
عیب رندان
مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه
دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم
اگر بد تو برو خود را باش
هر کسی آن
درود عاقبت کار که کشت
همه کس طالب
یارند چه هشیار چه مست
همه جا خانه
ی عشق است چه مسجد چه کنشت
ناامیدم مکن
از سابقه ی لطف ازل
تو پس پرده
چه دانی که ، که خوب است و که زشت ؟!
صبحدم مرغ
چمن با گل نوخاسته گفت
ناز کم کن
که در این باغ بسی چون تو شکفت
گل بخندید
که از راست نرجیم ولی
هیچ عاشق
سخن سخت به معشوق نگفت !
از پای
فتادیم چو آمد غم هجران
در درد
بماندیم چو از دست دوا رفت
دل گفت
وصالش به دعا باز توان یافت
عمری است که
عمرم همه در کار دعا رفت
احرام چه
بندیم چو آن قبله نه اینجاست
در سعی چه
کوشیم چو از مروه صفا رفت ؟!
عشق بازی را
تحمل باید ای دل پای دار
گر ملالی
بود ، بود و گر خطایی رفت ، رفت
مزن ز چون و
چرا دم که بنده ی مقبل
قبول کرد به
جان هر سخن که جانان گفت
یا رب سببی
ساز که یارم به سلامت
باز آید و
برهاندم از بند ملامت
امروز که در
دست توأم مرحمتی کن
فردا که شدم
خاک چه سود اشک ندامت ؟
با تشکر از آقا رها
وحشی بافقی
مار ز یاری چو کفت بوسه داد
داد دمش خرمن عمرت به باد
تیغ من از خون تو چون رنگ بست
داد تو را چشمه حیوان به دست
تا تو بدانی که ز دشمن ضرر
به که رسد دوستی از اهل شر
حیرتم از گردن پر زور توست
کاو به چنین بار بماند درست
گوهر آدم اگر از درهم است
خر که زرش بار کنی آدم است
زان فکنی جامه ی اطلس به دوش
تا شود آن بر خریت پرده پوش
گشت چو از باد قوی گوسفند
پنجه قصاب از او پوست کند
ناخلفی پا چو نهد در میان
پرتو عزت برد از دودمان
پرتو جمعی ز سر یک تن است
مجلسی از مشعله ای روشن است
میتراود مهتاب
میدرخشد شبتاب
نیست یکدم شکند خواب به چشم کس و لیک
غم این خفته ی چند
خواب در چشم ترم میشکند
نگران با من استاده سحر
صبح میخواهد از من
کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر
در جگر لیکن خاری
از ره این سفر میشکند
نازک آرای تن ساق گلی
که به جانش کشتم
و به جان دادمش آب
ای دریغا!به برم میشکند
دستها می سایم
تا دری بگشایم
بر عبث می پایم
که به در کس آید
در و دیوار به هم ریخته شان
بر سرم می شکند
یکی را دست حسرت بر بناگوش
یکی با آنکه میخواهد در آغوش
نظامی
چون خم گردون به جهان در مپیچ
آنچه " نه آن تو " به آن در مپیچ
زور جهان بیش ز بازوی توست
سنگ وی افزون ز ترازوی توست
کوسه کم ریش دلی داشت تنگ
ریش کشان دید دو کس را به جنگ
به که تهی مغز و خراب ایستی
تا چو کدو بر سر آب ایستی
دایه ی دانای تو شد روزگار
نیک و بد خویش بدو واگذار
گر دهدت سرکه چو شیره مجوش
خیز تو خواهد تو چه دانی خموش
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود
گاهی نـمـی شــود کــه نـمـی شــود
گاهی هـزار دوره دعـا بی اجـابت است
گاهی نگفته قـرعه به نام تـو مـی شود
گاهی گدای گدایی و بخت با تـو نیست
گاهی تمـام شهـر گـدای تـو مـی شود
تفکیک قوا را از تو آموختم
وقتی
جسمت با من بود
روحت
با دیگری
فرمانده کل قوا بودن را
از من بیاموز
وقتی برایت می میرم !
مولانا
آمد رمضان و عید با ماست
قفل آمد و آن کلید با ماست
بربست دهان و دیده بگشاد
وان نور که دیده دید با ماست
آمد رمضان به خدمت دل
وان کش که دل آفرید با ماست
در روزه اگر پدید شد رنج
گنج دل ناپدید با ماست
بیدل
سینه تنگ من و بار غم او هیهات
مرد این بار گران نیست دل مسکینم
بر دلم گرد ستمهاست خدایا مپسند
که مکدر شود آیینه مهرآیینم
علیرضا روشن
مرا بازداشت كردند
به جرم "ارتباط با بيگانگان"
دستهايم را بستند
با دستبند خارجي
حكم اعدامم را نوشتند
با خودكار خارجي
مرا به ميدان اعدام بردند
با ماشين خارجي
و تيربارانم كردند
با سلاح خارجي
من
فقط گورم ايراني بود
امید صباغ نو
من یوسف قرنم زلیخا خاطرت تخت
این بار می خواهم خودم گردن بگیرم!
زنده یاد فریدون مشیری
بر تن خورشيد ميپيچد به ناز
چادر نيلوفري رنگ غروب
تكدرختي خشك در پهناي دشت
تشنه ميماند در اين تنگ غروب
از كبود آسمانها روشني
ميگريزد جانب آفاق دور
در افق، بر لالة سرخ شفق
ميچكد از ابرها باران نور
ميگشايد دود شب آغوش خويش
زندگي را تنگ ميگيرد به بر
باد وحشي ميدود در كوچهها
تيرگي سر ميكشد از بام و در
شهر ميخوابد به لالاي سكوت
اختران نجواكنان بر بام شب
نرمنرمك بادة مهتاب را،
ماه ميريزد دورن جام شب.
نيمه شب ابري به پنهاي سپهر،
ميرسد از راه و ميتازد به ماه
جغد ميخندد به روي كاج پير
شاعري ميماند و شامي سياه
در دل تاريك اين شبهاي سرد؛
اي اميد نااميديهاي من،
برق چشمان تو همچون آفتاب،
ميدرخشد بر رخ فرداي من.
گر به سعدآباد راه یابد پای من
هرچه ویرانی است عمران می کنم
می روم هر شب به میدان های شهر
هر چه ساعت بود میزان می کنم
مردها را اهل تجدید فراش
لطف ها در حق نسوان می کنم
مرده ها را می کنم ساماندهی
شهرتان را باغ رضوان می کنم
شاعران شهر را در خانه ام
هفته ای یک بار مهمان می کنم
کارگردان های با احساس را
می برم مهمان مامان می کنم
تا که پررو نق شود گردشگری
اصفهان را ارمنستان می کنم
شهر تا راحت شود از چشم هیز
دیدنی ها را فراوان می کنم
می نویسم طنز بر دیوار و در
شهرتان را من نمکدان می کنم
هفته ای یک شب کلیسا می روم
ارمنی ها را مسلمان می کنم
می فروشم کل اسراییل را
پول آن را خرج لبنان می کنم
یک سخنرانی به نفع مسلمین
در بلندی های جولان می کنم
مثل اقشار ضعیف اجتماع
نوش جان سویای سبحان می کنم
هم صدایی هم دلی هم زیستی
با سرای سا لمندان می کنم
بیـــا شهــریــــور پیـراهنت ییلاق لک لک ها صدای جاری گنجشک در خواب مترسک ها بیا ای امن ، ای سرسبز ، ای انبوه عطر آگین بیـــا تـــا تخـــــم بگذارند در دستانت اردک ها گل از سر وا بکن ده را پریشان می کند بویت و بــــه سمت تـــــو می آیند باد و بادبادک ها تـــــو در شعرم شکوه دختـــــری از ایل قاجاری که می رقصد – اگر چه – روی قلیان و قلک ها تمــــام شهـــــر دنبــــال تواند از بلــــخ تا زابل سیاوش ها و رستم ها فریدون ها و بابک ها همین کــــه عکس ماهت می چکد توی قنـات ده به دورش مست می رقصند ماهی ها و جلبک ها کنار رود ، دستت توی دستم ،شب،خدای من ! شکــــوه خنده ای تــــو ، سکوت جیر جیرک ها مرا بـــی تاب می خواهند ، مثل کودکی هامان تو مامان ،من پدر ، فرزندهامان هم عروسک ها تو آن ماهـــی که معمولا رخت را قاب می گیرند همیشه شاعرانی مثل من ، از پشت عینک ها
من که از خود خبرم نیست چه قیدی دارم؟
"جمله های خبری" قیدِ مکان میخواهند!!!
حضرت مولانا
خنک آن دم که نشینیم در ایوان من و تو
به دو نقش و به دو صورت به یکی جان من و تو
داد باغ و دم مرغان بدهد آب حیات
آن زمانی که درآییم به بستان من و تو
پژمان بختیاری
گر نشان زندگی جنبندگی است
خار در صحرا سراسر زندگی است
هم جعل زنده است و هم پروانه لیک
فرق ها از زندگی تا زندگی است.
به دنبالت ندیدی سایهی مردی پشیمان را؟
کسی که میشناسد لهجهی سنگین باران را؟
پس از تو زردیام را سیلی هر دست قرمز کرد
چه ارزان میفروشم سیبهای سرخ لبنان را!...
دلم دریاست بی تو کوسهها در من کمین کردند
کشانده بوی خون این وحشیان تیز دندان را
پس از تو عطر لاهیجانی صد قوری چینی
پس از تو چای مهمان کردهام هر حجله شیطان را
بیا و فرض کن پیراهنت را باد با خود برد
که رسوا کرد یوسف شهر کنعان را ... تو تهران را
تو سیبی پرتقالی طعم لیمو میدهی گاهی
بیا و چاق کن با طعم تنباکوییات جان را
جلیل صفربیگی
مادر که کسی به فکر فردایش نیست
یک ذره امید توی رویایش نیست
هر روز نگاه می کنم جز زیلو
یک تکه بهشت زیر پاهایش نیست
شوری که در جهان من افتاد ، این نبود
نامی که بر زبان من افتاد ، این نبود
آن راز سر به مهر که سی سال پیش ازین
چون آتشی به جان من افتاد ، این نبود
پیغمبری که با نفحات شبانی اش
یک شب از آسمان من افتاد ، این نبود
آن شعله های سر کش آتش که با وقار
در پای دودمان من افتاد ، این نبود
وان کشتی نجات که در باد هولناک
از موج بی امان من افتاد ، این نبود
دستی که از تلاطم دریا مرا گرفت
وقتی که بادبان من افتاد ، این نبود
حرفی که بر زبان تو لغزید ، آن نشد
شعری که در دهان من افتاد ، این نبود
جلیل صفربیگی
بیتی است فقط قصیده ی عشق و وفا
دستان تو هر دو مصرع این بیت اند
زنده یاد قیصر امین پور
خارها
خوار نیستند
شاخه های خشک
چوبه های دار نیستند
میوه های کال کرم خورده نیز
روی دوش شاخه بار نیستند
پیش از آنکه برگ های زرد را
زیر پای خویش ،سرزنش کنی
خش خشی به گوش میرسد:
برگهای بی گناه،
با زبان ساده اعتراف میکنند
خشکی درخت
از کدام ریشه آب می خورد!
عاشق شده بودیم که کاری بکنیم
دستی هم در گردن یاری بکنیم
این زندگی آموخت که باید یک عمر
شوهر داری و بچه داری بکنیم
سید احد شیرین نژاد
بی شک میان راه شک نموده است
رودی که تا لب دریا نمی رسد
عید دوستان و دشمنان مبارک!
همه شاخههاش رقصان همه گوشههاش خندان
چو دو دست نوعروسان همه دستشان نگاری
که بهار گوید ای جان دم خود چو دانهها دان
بنشان تو دانه دم که عوض درخت آری
آرامتر از آهو ،بي بــــــــاك تر از شيــــــرم
هر لحظه كه مي كوشم در كار كنم تدبير
رنـــج از پي رنــــج آيد ،زنجيــر پي زنجيـر
ایستاده در باد
شاخه ی لاغر بیدی کوتاه
برتنش جامه ای انباشته از پنبه و کاه
برسر مزرعه افتاده بلند
سایه اش سرد و سیاه
نه نگاهش را چشم ، نه کلاهش را پشم
سایه ی امن کلاهش اما
لانه ی پیر کلاغی است که با قال و مقال
قاروقار از ته دل می خواند:
آنکه می ترسد
می ترساند