زیر هر یا رب تو لبیک هاست
حضرت مولانا
ترس وعشق تو کمند لطف ماست زیر هر یا رب تو لبیک هاست
جان جاهل زین دعا جز دور نیست زانکه یا رب گفتنش دستور نیست
حضرت مولانا
ترس وعشق تو کمند لطف ماست زیر هر یا رب تو لبیک هاست
جان جاهل زین دعا جز دور نیست زانکه یا رب گفتنش دستور نیست
اگر نبود
اين فاصله ها ي تاريك
ميان ستاره ها
هيچ شوقي
به بالا نمي خواند نگاهم را
اگر نبود
اين فاصله ها ي تاريك
ميان ستاره ها
شهابي نمي گذشت و
رابطه ها گم مي شد
اگر فاصله ي تاريك ميان ما نبود
دلتنگي هايم همه بيهوده بود
و شعرم در همين چند قدمي
وا مي ماند
ببين
فيلسوف شده ام
براي آنچه كه نبود
عرفان نظر آهاری
در این میان کودکی که تازه به جهان پا گذاشته بود،
با لبخندی پیامبر را پاسخ گفت.
زیرا پیمانش با خدا را به یاد می آورد.
آنگاه خدا گفت:
به پاسخ لبخند کودکی،
جهان را ادامه می دهیم.
سایه های تو و من
روزگاری است غریبانه به هم مینگرند،
نه به افسون نگاهی دل خود می سپرند
و نه از دوست عبث می گذرند،
سایه ها خوشبخت اند کینه را در دلشان راهی نیست
زنده یاد حسین پناهی
بی شک جهان را به عشق کسی آفریده اند
چون من که آفریده ام از عشق جهانی برای تو
زنده یاد فروغ فرخزاد
رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت راهي به جز گريز برايم نمانده بود
اين عشق آتشين پر از درد بي اميد در وادي گناه و جنونم كشانده بود
رفتم كه داغ بوسه ي پر حسرت تو را با اشكهاي ديده ز لب شستشو دهم
رفتم كه نا تمام بمانم در اين سرود رفتم كه با نگفته به خود آبرو دهم
رفتم ، مگو مگو كه چرا رفت ، ننگ بود عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما
از پرده ي خموشي و ظلمت ، چو نور صبح بيرون فتاده بود به يك باره راز ما
رفتم كه گم شوم چو يكي قطره اشك گرم در لا به لاي دامن شب رنگ زندگي
رفتم كه در سياهي يك گور بي نشان فارغ شوم ز كشمكش و جنگ زندگي
من از دو چشم روشن و گريان گریختم از خنده هاي وحشي طوفان گريختم
از بستر وصال به آغوش سرد هجر آزرده از ملامت وجدان گريختم
اي سينه در حرارت سوزان خود بسوز ديگر سراغ شعله ي آتش ز من مگير
مي خواستم كه شعله شوم سركشي كنم مرغي شدم به كنج قفس بسته و اسير
روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش در دامن سکوت به تلخی گریستم
نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم
از فراق دوستان آخر ز ما چیزی نماند هر که رفت از هستی ما پاره ای با خویش برد
.
بگذشت یار از من و از پی نرفتمش آری ، نمی توان ز پی عمر رفته رفت
.
حضرت مولانا
با لب او چه خوش بود گفت و شنید و ماجرا خاصه که در گشاید و گوید خواجه اندرآ
بلبل با درخت گل گوید چیست در دلت این دم در میان بنه نیست کسی تویی و ما
گوید تا تو با تویی هیچ مدار این طمع جهد نمای تا بری رخت توی از این سرا
چشمه سوزن هوس تنگ بود یقین بدان ره ندهد به ریسمان چونک ببیندش دوتا
بارگه عطا شود از کف عشق هر کفی کارگه وفا شود از تو جهان بیوفا
دل چه شود چو دست دل گیرد دست دلبری مس چه شود چو بشنود بانگ و صلای کیمیا
جست دلم که من دوم گفت خرد که من روم کرد اشارت از کرم گفت بلی کلا کما
زنده یاد حسین پناهی
به گربه هه سنگ میزنی گنا داره!
چشمات ُوا کنی اونم خدا داره !
ما همه مون بادوم یک درختیم !
کفترای اسیر تو تور بختیم !
خونه میخوای ستون میشیم!
خاکُ گچُ بتون میشیم !
مرده داری؛ این جون مون !
لاغر داری؛ این خون مون !
رویاهامون ُ ازمون نگیرین !
نگین بمیرن،همه مون میمیریم!
هی کی نتونه بپره دیونه س ؟
پول نباشه قد کشیدن فسونه س؟
بپر گلی این ور جوب !
آقا یحی منتظره !
خواستی بیای – جون حنا-
سیگار زر یادت نره!
حضرت حافظ
فاتحهای چو آمدی بر سر خستهای بخوان لب بگشا که میدهد لعل لبت به مرده جان
آن که به پرسش آمد و فاتحه خواند و میرود گو نفسی که روح را میکنم از پی اش روان
ای که طبیب خستهای روی زبان من ببین کاین دم و دود سینهام بار دل است بر زبان
گر چه تب استخوان من کرد ز مهر گرم و رفت همچو تبم نمیرود آتش مهر از استخوان
بازنشان حرارتم ز آب دو دیده و ببین نبض مرا که میدهد هیچ ز زندگی نشان
حافظ از آب زندگی شعر تو داد شربتم ترک طبیب کن بیا نسخه شربتم بخوان
زنده یاد فروغ فرخزاد
چيستم من؟زاده يك شام لذتبار
ناشناسي پيش مي راند در اين راهم
روزگاري پيكري بر پيكري پيچيد
من به دنيا آمدم بي آنكه خود خواهم
كي رهايم كردي تا با دو چشم باز
برگزينم قالبي را از براي خويش؟
تا دهم بر هر كه خواهم نام مادر را
خود به آزادي نهم در اين راه پاي خويش
من به دنيا آمدم تا در جهان تو
حاصل پيوند سوزان دو تن باشم
پيش از آن كي آشنا بوديم ما با هم ؟
من به دنيا آمدم بي آنكه من باشمملا مراد از هجاگویان صفویه،در حق کسی که هنگام ورود او قیام نکرد،سرود:
ای مولوی از کبر،دماغت گنده
هرگه که کند بر تو سلام این بنده
چندان حرکت بکن که از روی قیاس
معلوم شود که مرده ای یا زنده
که هر شکسته دندان بهای یک نان است
هیچکس فکر نکرد که در آبادی ویران شده دگر نان نیست!و همه مردم شهر بانگ برداشتن که چرا سیمان نیست!
و کسی فکر نکرد که چرا ایمان نیستو زمانی شده است که به غیر از انسان هیچ چیز ارزان نیست
زنده یاد احمد شاملو
مگر می شود از هفت سالگی تا هفتاد سالگی ، مدام جریمه شد؟
نه !! هرگز جریمه هایم را کامل ننوشتم
ولی همیشه حرص معلمم را کامل در می آوردم.
چرا که من 2500 سال " عقده " را به دوش می کشم .
آری !
من فرزند خلف عقده های اجدادم هستم
عبدالحسین جلالیان
برفت شور جوانی و هر چه بود گذشت نه شهوتی ، نه شکاری که شیر پیر شدیم
تمام هستی ما خرج گلعذاران شد چه خوش معامله کردیم تا فقیر شدیم
کنون که گوشه نشینی ز روی اجبار است نشان دهیم که ما تربیت پذیر شدیم
ضمیر باطن ما میل شیطنت دارد گناه نیست اگر تابع ضمیر شدیم
خدای داند و از مردمان چه پنهان است که ما ز روز ازل بهر دل اجیر شدیم
پس از وداع جوانی دوباره ما را بین که در کمند کمان ابروئی اسیر شدیم
.
آدمها به راحتی گربه ای در پایتخت
می میرند
اجساد دست ارواح را
نمی گیرند
زنده یاد سهراب سپهری
حرف
ها دارم
با تو اي مرغي كه مي خواني نهان از چشم
و زمان را با صدايت مي گشايي !
چه ترا دردي است
كز نهان خلوت خود مي زني آوا
و نشاط زندگي را از كف من مي ربايي؟
در كجا هستي نهان اي مرغ !
زير تور سبزه هاي تر
يا درون شاخه هاي شوق ؟
مي پري از روي چشم سبز يك مرداب
يا كه مي شويي كنار چشمه ادارك بال و پر ؟
هر كجا هستي ، بگو با من .
روي جاده نقش پايي نيست از دشمن.
آفتابي شو!
رعد ديگر پا نمي كوبد به بام ابر.
مار برق از لانه اش بيرون نمي آيد.
و نمي غلتد دگر زنجير طوفان بر تن صحرا.
روز خاموش است، آرام است.
از چه ديگر مي كني پروا؟
.
نه ! نرو! صبر کن
قرارمان این نبود
باید سکه بیندازیم
اگر شیر آمد، تردید نکن که دوستت دارم
اگر خط آمد، مطمئن باش دوستدارت هستم
. . . صبر کن، سکه بیندازیم
اگر دوستت نداشتم، آن وقت برو!
.
ساده بودم
ساده
ساده مثل کف دست
من نمی دانستم ساده بودن سخت است !!!.
.
دست و پایم را به تخت ببندید!
باید این عشق را
ترک کنم!!!.
.
که من خزان خانه را
پر از جوانه می کنم
برای خنده رو شدن
تو را «بهانه» می کنم
.
ههجویه ابوالعلای گنجوی در پاسخ به بدگویی خاقانی
خاقانیا ! اگر چه سخن نیک دانیا
یک نکته گویمت بشنو رایگانیا
هجو کسی مکن که از تو مه بود به سن
شاید تو را پدر باشد و ندانی آن
زنده یاد حسین پناهی
دیوونه کیه؟
عاقل کیه؟
جوونور کامل کیه؟
کفر نمیگم سوال دام
یک تریلی محال دارم
ای زمان
ای تاریخ
که انسانها را به سوی چراگاه سرنوشت
رهسپار می کنی
دیگر گوسفندت نخواهم بود!
زنده یاد مهدی اخوان ثالث
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ،
سرها در گریبان است .
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را .
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند ،
که ره تاریک و لغزان است .
.
من زنان زیبا را دوست دارم
زنان کارگر را نیز
اما زنان زیبای کارگر را دوست تر می دارم
.
زنده یاد پروین اعتصامی
ره و رسم گردون دل آزردن است شکفته شدن بهر پژمردن است
.
دکتر عبدالحسین جلالیان
ز خیل خوبرویان جای پایی نیست در ساحل به راه خویش دارم بر لب دریاچه مشکلها
ز جایش پشت و رو شد در گِل ساحل گُل اندامی به سر خاکم ز جای سینه های رفته در گِلها
.
کیستند این همه مرد و زن خوابیده به هم که ندانند که سر بر سر دامان که اند
اینهمه شمع که در لاله به خلوت سوزند اشک ریزان سر گور عزیزان که اند
چیستند این همه نام و غزل و شعر به سنگ از پس واقعه این قوم غزل خوان که اند
سنگهایی که بر آن نام نکندند هنوز ختم بر نام که و نقطه پایان که اند
.